روز سهشنبه 29 فروردين روزنامه «خراسان» در يادداشتي به قلم عليرضا حيدري و با عنوان «آقاي رئيسجمهور! اي كاش» از اينكه محمود احمدينژاد، رئيسجمهور، در سفر استاني اخير خود و دولتش به خراسان رضوي، سفر به توس، ديار و مزار «فردوسي»، شاعر بزرگ ايراني را فراموش كرده و در سفر به نيشابور، در روز عطار نيشابوري، سخني از وي به بيان نياورده است و وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي دولتش، مطابق وزيران پيشين در اين روز ملي به پيامي كه نفرستاد هيچ، بلكه به نيشابور نيز نرفت، گله كرده است.
در بخشهايي از اين يادداشت آمده است: شما كه بارها گفتهايد، «ايراني ميتواند»، كاش سري به توس ميزديد تا باور كنيد، فرودسي، اين ايراني مرد بزرگ «توانست». كاري كرد كارستان، آنگاه كه ايران را خطرها نشانه ميرفت، هويت ما را بازشناساند. «شاهنامه» او نامه شاهان نبود كه نامه من و شماست.
فردوسي، اين تنها شاعر مسلم شيعي در شمار قلههاي شعر فارسي، در همان دوران به سراحت ايراني را توصيه كرد كه: «اگر چشم داري به هر دو سراي... به نزد نبي و وصي گير جاي». كاش به توس ميرفتيد تا حالي از اين مرد بپرسيد و ساعتي پاي شكوههاي او بنشينيد، بيگمان به شنيدنش ميارزيد.
و خلاصه در آن چند سطر نوشته بودم كه در كنار اين همه شهرك اقتصادي و صنعتي، بياييد، شما نخستين فرهنگ شهر ايراني را در اين منطقه بسازيد، مگر توس كمتر از «وايمار» آلمان است كه به اعتبار گوته «فرهنگ شهر» اروپا شده است.
و اما سخن ديگر من كه انگيزه اين يادداشت را فراهم كرد، سفر شما به نيشابور بود. شما در روزي به نيشابور پا گذاشتيد كه در تقويم رسمي جمهوري اسلامي ايران، كه شوراي عالي فرهنگ عمومي كشور ـ كه شما رياست آن را بر عهده داريد ـ به نام روز ملي عطار نامگذاري كرده است و جالبتر آنكه من از همين رو، در گزارشي كه صبح آن روز از همايش عطار تهيه كردم، اين جمله را نوشتم كه: «نميدانم اما گويا تعمدي بوده است كه رئيسجمهور هم در روز ملي عطار به نيشابور بيايد، تا پاسداشتي براي مفاخر ادبي هم باشد»، اما وقتي خبرها را شنيدم و سخنراني شما را خواندم، در شگفت ماندم كه چرا رئيسجمهور در روز عطار، در سرزمين عطار، نامي از عطار و خيام بر زبان نياورد.
عجيبتر اينكه وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي در مشهد ماند و در آن روز به نيشابور نيامد و حتي پيامي نفرستاد و به قول حافظ شيراز: «ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد».
آقاي رئيسجمهور! آقاي وزير ارشاد! توانايي در گرو دانايي است: «توانا بود هركه دانا بود» و ايراني، زماني «ميتواند» كه «بداند» و بخشي از اين دانستن، آگاهي داشتن از گذشته خود است.
به نقل از بازتاب
... دوست عزیز در زندگی بلند پرواز نیستم و در حد گستره بالهای خودم به آنچه می خواستم رسیده ام٬ توکلم به خداوندگار یکتا بوده و از داده و نداده اش لذت برده ام. آنچه را در زندگی دوست دارم برای رسیدن و جذبش سعی می کنم و از آن نعمتی که دارم با تمام وجود لذت می برم. دوست عزیز٬ از وجود شیرین ترین کلوچه عالم لذت میبرم و با تمام وجود و عشقم شکر می کنم که چنین موهبتی دارم٬ هر چند این روال به مذاق تو خوش نیاید و وجود فرشته های الهی را در کانون خانه امری عادی و ساده قلمداد کنی...
نا اميد نشو ،
زيرا آفتاب هر روز هنگام غروب پائين ميرود و بامداد روز بعد بالا ميايد .
... خدايا! چرا من دوباره اونو ديدم؟ نگاهم از روي تو به سمت دختر کوچولوت ميچرخه که چه آروم بغل مامانش خوابيده. صبح با صداي گوشخراش اشکان و گيتارش از خواب پا ميشم؛ هنوز به اندازه کافي نخوابيدم. ماني از روي پله ها يه دمپايي به سمت اشکان پرت ميکنه و چند تا ديگه هم دمپايي از اتاقهاي ديگه نثارش ميشه. من غلت ميزنم و دوباره ميخوابم. ماني ميره پايين. چند لحظه بعد ملافه از روي من کشيده ميشه و دختر کوچولوتو ميبينم که اومده بالا سرم و لبخند ميزنه و ميگه دالي! ازش ميپرسم: مامانت کو؟(جرات ندارم بگم بابات کو!)ميگه: خواب! و بعد مياد کنار من دراز ميکشه. ميخوابيم. (عکسي رو که از ما تو اين حالت گرفته بودي توي موبايلت ديدم!). از صداي رقص و آواز بچه ها بيدار ميشم. چشم باز ميکنم و چشاي روشن دخترت رو ميبينم. ياد اون شب و اون صبح ميفتم. دخترت برق چشاشو از تو به ارث برده. خداي من! کي فکرشو ميکردم يه روز ديگه اين صحنه بيدار شدن تکرار بشه و دختر تو توي آغوش من باشه؟ ميام پايين. بچه ها دوباره نوشيدن رو شروع کردن و گرم گرم هستند. دست و روي دخترتو ميشورم و ميريم سر ميز صبحانه که بدجوري قتل و عام شده. سياوش و مهري هم سر ميز هستند. گرم گرم! يهو سياوش ميزنه زير خنده و ميگه: ببينم! اين بچه چرا شبيه توئه؟! از صداي قهقهه اون همه دور ميز جمع ميشن ببينن چي شده؟! سياوش بريده بريده و در حالي که به شدت سرخ شده ميخنده و ميگه لا اقل کنارش نشين! تا لو نره! من تازه پي به شباهت رنگ چشاي اون و خودم و طرح لبش ميبرم! همه دست ميگيرن و سر اين موضوع کلي شوخي ميکنند! و ميپرسن چشاي مامان باباش مشکيه! چرا اين چشاش روشنه! و تو با حرص داري توضيح ميدي که چشاي مامانت همين رنگيه! ماني متوجه ناراحت شدن تو ميشه و ميکشدت کنار ميگه: به دل نگير؛ بچه ها فقط دارن شوخي ميکنند. و بعد به بچه ها تذکر ميده که تو تازه وارد جمع ما شدي و کمي نزاکت رو رعايت کنند! بعد هم بساط بزن برقص منتقل ميشه روي تراس. هر کسي هر مسخره بازي بلده رو ميکنه و همه در حال شوخي و خنده هستند.کل کل هاي ماني و مهران شروع ميشه(ما هميشه سر تيکه هايي که اين دوتا به هم ميندازن؛ دلدرد ميگيريم!) من اما ساکت؛ درست عکس هميشه؛ يه گوشه اي کز کردم و نشستم. دارم به اين ترانه(که همه دارن باهاش ميرقصن!) گوش ميدم:
م_ من اگه نو نو رو دو دوباره نه نه نه نه نه نبينمت
مي مي ميرم
م_ من اگه نو نو رو دو دوباره نه نه نه نه نه نبينمت
مي مي ميرم
وقتي حرفام و مي خوردم
داشتم از عشفت مي مردم
وقتي لبهام و مي دوختم
داشتم از عشقت ميسوختم
وقتي بودم سرد و ساکت
داشت دلم مي شد هلاکت
فکر ميکردم تو تويي جفتم
سوختم و بتو نگفتم
خواستم از چشمات نيفتم
خواستم از چشمات نيفتم
پندار نیک ... گفتار نیک ... آرایه
دختركم توی خونه مادربزرگ یه سفره هفت سین برای خود خودش داره و هفت سین كوچولوش هم مثل خودش شیرین و دلبرانه است. ولی از حالا هیجان هفت سین سال دیگه را دارم، هفت سین سال دیگه را باید جز به جز براش توضیح بدیم و تعریف كنیم و ازش كمك بگیریم... برای سال دیگه و سال های بعدش هیجان دارم تا هر سال در كنار شكوفه های زیبای "به ژاپنی" از یلدای نازم عكس بگیرم و با عكس امسال(۱) مقایسه كنم. دلم می خواد عكس صدمین روز تولد یلدای ناز در كنار غنچه های ارغوانی را با عكس صدمین سال تولدش مقایسه كنم... ولی دلم نمی خواد ایام زود بگذره و دلم می خواد هر یه ثانیه در كنار دختركم برام به اندازه صدها سال طول بكشه... آره دلم می خواد ایام مزه مزه كردن طعم میوه بهشتی برام ابدی باشه... ابدی و صدها سال...