نويسندهاي كه باورش اين است: «رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران میمانند.»
خوانندگان خويش را به ضيافتي پرمهر و از هميشه بارانيتر دعوت كرده است:
صفورا زواران حسيني از معلمي ميگويد كه دانشآموزان كلاسش را واميدارد تا براي رفتگر محل، نامهاي نوشته و از زحماتش قدرداني كنند ... آن نامه شايد چيز معمولياي باشد براي من و تو! امّا بيشك براي آن رفتگر، بزرگترين و ارزشمندترين هديهي تمام عمرش است. ميگوييد نه! برويد و بخوانيد پاسخ ساده امّا خيس آن رفتگر را و ببينيد كه چه آسان ميتوانيد همان رنگينكماني را كه صفورا وعدهاش را داده بود، ببينيد و نزديكتر از هميشه به خود آن را لمس كنيد ...
به شخصه از حضور چنين معلمهاي فرهيخته و وظيفهشناسي و چنين انسانهاي سبزانديشي – به عنوان يك هموطن - به خود ميبالم.

لابد ميدانيد كه حضرت آيتالله شاهرودي روز سهشنبه گذشته و در آستانه روز زن و مادر، مشكل بالارفتن سن ازدواج در دختران را حل كرد! نه؛ اشتباه نكنيد، ايشان از دوپينگ «ازدواج موقت» ديگر ياد نكرد! بلكه پيشنهاد داد به وزارت علوم تا تعدادي از واحدهاي درسي دختران دانشجو را كم كرده و درنتيجه آنها زودتر، از شر بهانهي «درس خواندن» براي به تأخيرانداختن ازدواج راحت شوند!
به نظر من، اين پيشنهاد راهگشا، چند اشكال دارد:
اول اينكه بر فرض كه دختران زودتر درسشان تمام شد، كو پسر پولدار كه سه هفته هم سايت باشد و فقط يك هفته تهران!
دوم اينكه كدوم دختري واقعاً خواسته ازدواج كنه و به هر حال يه بابايي رو به تور انداخته و اونوقت گفته: حيف كه من هنوزم درسم تموم نشده! وگرنه ...
سوم (اين يكي كاملاً جدي است): آقاي شاهرودي عزيز! چرا با چنين پيشنهادهايي ميخواهيد بيش از اين از كيفيت آموزش عالي در اين مملكت بكاهيد؟ و چرا فكر ميكنيد انتخاب اين واحدها و گذراندن آنها براي دانشجويا چيز زياد مهمي نيست و ميشود از آنها فاكتور گرفت! اصلاً اگر فكر ميكنيد طولاني بودن تحصيل در دوران دانشگاه، مهمترين معضل است، خب، بياييد به همهي دختران عزيزتر از جان اين مملكت يك عدد مدرك ليسانس، فوق ليسانس يا دكتري اهدا كنيد و خلاص ... ببينيد مشكل حل ميشود!
دوستان عزيز! آيا در صورت اجرايي شدن اين پيشنهاد، بهتر نيست فاتحهي دانشگاه رفتن در ايران را هم خواند؟! و يك سؤال مهمتر: اين راهكارهاي راهبردي بينظير را كدام گروه از مشاوران تكياختهاي و در چه هنگام از شب ميبافند و به نظر مسئولان پرمشغلهي حكومتي ميرسانند؟!
اينك به دليل آن كه يه خورده فشار خونم از شنيدن اين سخنان رفته بالا و روز مادر هم هست، لطفاً به اين تصاوير از مادران ديروز و امروز هم توجه كنيد كه بيشترشو از عكاس معروف ، اريك ايساكسون كش رفتهام!
توجه ... توجه:
جمعه - ۱۵ تیرماه ۸۶ - آخرین مهلت شرکت در نظرسنجی انتخاب محبوبترین وبلاگهای فارسی است. لطفاْ رای به وبلاگهای زیست محیطی فراموش نشود.![]()
لطفاْ بشتابید! یک حقیقت فراموش شده ال گور را می توانید به کمک گرگ خاکستری و خواهرش تهیه کنید. دیگه چی از این بهتر؟!

داركوب سياه! پرندهاي كه زيبايياش را مديون رنگش ميداند! باز هم بگوييد: مشكي رنگ عشق نيست؟!
خبرگزاري رسمي جمهوري اسلامي، خبر ميدهد كه استاندار سيستان و بلوچستان ايران، شنبه شب در تماس تلفني با فرماندار ايالت بلوچستان پاكستان، براي كمك رساني به مردم سيل زده اين ايالت، اعلام آمادگي كرد.
"جبيبالله ده مرده" در تماس با "اويس احمد غني"، ضمن اظهار همدري با مردم آسيب ديده ايالت بلوچستان پاكستان، تأسف خود را از كشته و زخمي شدن تعدادي از مردم اين ايالت، ابراز داشته و لابد اضافه كرده ميتواند اضافه كمكهاي باقيمانده براي مردم رفاه زدهي سيستان و بلوچستان خودمان را بفرستد براي پاكستانيهاي عزيزتر از گل؛ يعني كشور دوست و برادر آمريكا!
آخه يكي نيست به جناب استاندار بگه با وضعيت فلاكتآميزي كه پس از گونو در سواحل جنوبي استان پيشآمده و با وجود فاجعهي بزرگي كه در مركز و شرق ايران - از جمله در همین كاشان - رخ داده و بسياري از هموطنان ما خانه و كاشانه و هستي خود را از دست دادهاند و حتا هنوز آب آشاميدني هم ندارند، اين خاتم بخشيها يعني چه؟!
بيدليل نيست كه اين جناب استاندار، وقتي ماه گذشته در برنامه زنده گفتگوي ويژه خبري شركت كرد تا از اقدامات دولت در مواجهه با گونو بگويد؛ اول از همه گفت: بايد از خودم تشكر كنم كه اگر نبوديم! ابعاد فاجعه به مراتب بيش از ايني ميشد كه شد!! طفلكي حيدري بينوا هم فقط توانست لبخند بزند به اين همه حماقت!!
اینها را هم بخوانید و نخوانید!
- مرد خاكي را دريابيد، كلي خبرهاي خوب زيستمحيطي از شاخ آفريقا دارد!
- دور و بر مژگان جمشيدي نرويد كه اونوقت دز رواندرمانيتون با ديدن اون عكسها و خبرها ميره بالا!
- سري به ماندانا بزنيد و از خوابش ياد بگيريد! منتها جون مادرتون به جاي حاجآقا از كلاركگيبلي، گلزاري چيزي استفاده كنيد!!
- بهنام همايوني هم طرح نياز كرده، جوابش را بدهيد كه صواب دارد. در ضمن ببینید ماکسیمای مشکی رنگ را در ایستاده زیر باران و دعا کنید که بازداشتگاه سرباز زمین پایان یابد! و دست آخر اینکه دکتر سیامک معطری هم حسابی از خجالت ال گور و درویش درآمده!

دوستان محیط زیستی به خود بباليم كه همچنان روي آنتن هستيم و البته مغرور نشويم كه هنوز خيلي مونده اوني بشيم كه بايد باشيم!
فعلاً بخوانيد صفحه سياست مجازي را در روزنامه اعتماد ملي امروز:
موج وبلاگي: اين موج امروز را بخوانيد تا كمي پيش وجدان خودتان شرمنده شويد. شمايي كه براي بنزين صدهزار جور زحمت و رنج را متحمل ميشويد، ببينيد با مصرف زياد بنزين چه بر سر محيط زيست سرزمينمان ميآيد. بچههاي محيط زيستي در يك سال اخير حسابي توانستهاند افكار غافل ما را با پويايي وبلاگهايشان متوجه اين فجايع كنند، دست همگيشان را بايد بوسيد. طبيعتگردي امروز را ميتوانيد از همنهاد آغاز كنيد. همنهاد مينويسد: «متاسفم؛ كاش اين مردم خوشغيرت و همميهن كه اينگونه براي اعلام سهميهبندي بنزين رگ گردنشان متورم شده و به تخريب پمپبنزينها مبادرت كردهاند، اندكي، فقط اندكي از اين حساسيت را در مورد تخريب شديد و بيسابقه محيط زيست در جنگلهاي گيلان، مازندران و گلستان، در پارك ملي نايبند، در سيوند و... نشان ميدادند.» بله، اصلاً اسم اين جنگلها و فجايعي كه به سرشان آمده را نشنيدهايد، حق داريد، ميدانيد كجور در كدام استان كشور است؟ ديدهبان محيط زيست خبرهاي دردناكي از آنجا دارد، پست او در حقيقت پاسخي به دعوت مهار بيابانزايي است كه از همه دلسوزان محيط زيست خواست اين فاجعه را پوشش دهند و وبلاگر ديدهبان ما نوشت: از كي تا به حال جنگل مالك شخصي پيدا كرده؟! چرا مديران منابع طبيعي در استان مازندران هنوز هم در اين باور هستند كه اينجا جنگل نيست؟! چرا تصور ميكنند كه اينجا زمين كشاورزي است؟! چرا توضيح نميدهند كه چگونه افرادي و چطور ميتوانند در داخل جنگل چنين جنايتي راه بيندازند؟ چرا سازمان بازرسي كل كشور و دستگاه قضايي پرونده غارت منابع طبيعي را آن هم در داخل منطقه حفاظتشده البرز مركزي پيگيري نميكند؟! چرا مدعيالعموم در چنين جايي ناگهان وظيفهاش را فراموش ميكند و ديگر به خاطر نميآورد كه آنچه تاراج ميشود انفال است، ثروتهاي طبيعي اين مرز و بوم و جهان است و عليه عاملان تخريب و فروش جنگل اعلام جرم نميكند؟! به دنبال پاسخ نگرديد، پرسشهاي اين وبلاگر بيپاسخ ميماند، همچنان كه كسي به تشكل غيردولتي دوستداران طبيعت سبز بجنورد> پاسخ نميدهد كه چرا <با وجود مخالفت اداره كل حفاظت محيط زيست استان خراسان شمالي، طرح كاهش ارتفاع كوههاي شمالي شهر بجنورد آغاز شد؟ تكميلكننده اين فجايع گزارش Design With Nature است كه آمار هولناكي از تخريب محيط زيست ايران ارائه ميدهد. به اين ترتيب به فعالان محيط زيستي و وبلاگرهايي مانند ديدهبان كوهستان، گرگ خاكستري و هواي باراني و وحيد نوروزي بايد حق داد كه از سهميهبندي بنزين دفاع كنند.
و سرانجام ماندانا آیینه چیان اولین لبیک جدی را به درخواست محمد درویش داده (جدی از این نظر که پیشتر ناصر خالدیان و سیامک معطری و مژگان جمشیدی هم پاسخی به این بهانه دادند ... اما کمتر به خود فیلم پرداختند) و به توصیفی زیبا و متفاوت از فیلم یک حقیقت ناخوشایند می پردازد. این دستنوشته زیبا را تا انتها بخوانید و به دیگران هم توصیه کنید که بخوانند:
ديشب بين خواب و بيداري يکي از روياهاي دوران نوجواني به سراغم اومده بود. خودم رو توي لباس مهمانداري مي ديدم توي يه بوئينگ غول پيکر که اي کاش مال ايران ايري بود که دوست مي داشتم، ايران ايري که روزي يکي از بهترين و خوشنام ترين خطوط هوايي دنيا بود، و همه اهل فن گرافيک مي دونن که اگه آرم هواپيمايي ملي ايران بهترين آرم بين همه هواپيمايي هاي دنيا نباشه، يکي از سه تاي اوله. به نظر من اول ايران اير و بعد لوفت هانزا و شايد سوم ژاپن ايرلاين، ولي با تفاوت امتياز زياد با دوتاي اول. اين آرم لياقتش رو داره که روي بزرگترين و پيشرفته ترين هواپيماهاي دنيا نقش ببنده و افسوس که هماي سعادت از دوشش پرواز کرد و رفت و بر دوش امارات نشست... روي اقيانوس درحال پرواز بوديم، با يه دختر ديگه داشتيم ترولي غذا رو آماده مي کرديم که ناگهاي صداي مهيبي بلند شد و از پنجره هاي پشت سرم نور شديدي پاشيد توي هواپيما. يکي از موتورها منفجر شده بود. همه چيز به هم ريخت. تماس هاي مکرر خلبان با برج مراقبت نزديک ترين فرودگاه و تلاشش براي برگردوندن هواپيما به وضعيتي قابل کنترل بي نتيجه موند. غول آهني ديگه فرمانبردار نبود و سرکشي مي کرد، حتي يک خلبان ايراني هم ديگه نمي تونست از سقوطش جلوگيري کنه و لحظه به لحظه ارتفاعمون کمتر مي شد. به دستور خلبان شروع کرديم به تخليه مسافرها. جليقه هاي نجات رو از زير صندلي ها در مي آورديم و تن بچه ها و زنها مي کرديم و از مردها مي خواستيم که اجازه بدن اول اونها از هواپيما بيرون بپرن. گاهي مي شنيدم که بعضي ها فرياد مي کشن و کمک مي خوان، زير صندليشون جليقه نجات نبود! سرمهماندار جليقه هاي گروه پرواز رو آورده بود و به کساني مي داد که بدون جليقه مونده بودن. دختري که با من داشت غذا رو آماده مي کرد حالا کنار در باز هواپيما ايستاده بود و بعد از کنترل جليقه مسافرها کمک مي کرد که بيرون بپرن و گاهي هم دست روي موهاي بلند دخترک هايي مي کشيد که دست مادرهاشون رو چسبيده بودن و از ترس رنگ به صورت نداشتن. خلبان و کمک خلبان و مهندس پرواز همچنان در تلاش بودن براي کنترل هواپيما تا زماني که مسافرها بيرون برن. انگار کسي از داخل کابين سرمهماندار رو صدا کرد، چون با عجله باقيمانده جليقه ها رو داد دست من و دويد به سمت کابين. چند لحظه بعد تنها يک جليقه نجات دست من بود و دو نفر مسافر در مقابلم ايستاده بودن. هر دو مردهايي بودن در حدود پنجاه سال. علاوه بر ما گروه پرواز، يکي از اونها هم مي بايست در هواپيما مي موند و مي مرد و فقط يکيشون مي تونست نجات پيدا کنه. خداي من، چه تصميم گيري سختي و در چه لحظه اي. زماني که خودم به فرصتي نياز دارم تا قبل از سقوط اين آهن پاره در ذهنم با مادر پدر و خواهر و برادرم و همه دوستان و عزيزان و خونه و خاطرات و عشقم خداحافظي کنم. اه، ايکاش سرمهماندار نرفته بود. چرا من؟ برگشتم و به کابين نگاه کردم. از اومدن سرمهماندار خبري نبود. يکبار ديگه به چهره هاي مضطرب دو مسافر نگاه کردم. هر دو رو مي شناختم. يکيشون حاج آقا د. همسايه مون بود که چون زبان نمي دونست خواسته بود با پروازي بياد که من توش هستم تا در فرودگاه مقصد کمکش کنم، و اون يکي ال گور، سياستمدار آمريکايي. چه جوري بايد انتخاب مي کردم؟ زمان چقدر تنگ بود و چقدر من نيازمند به تنهايي در اين لحظه هاي آخر. هيچ کدوم وقت مردنشون نبود. هر دو زن و بچه هايي داشتن که منتظرشون بودن. به زن و بچه هاي حاج آقا فکر کردم و حالشون زماني که خبر سقوط هواپيما رو بشنون. اوه، طفلي ها. هرچند حال مادر و پدر من هم چندان بهتر نخواهد بود. اما حتما صحنه هاي مشابهي هم در خانه ال گور برپا خواهد بود. خدايا چيکار کنم؟ اين ديگه چه امتحاني بود که اين دم آخري پيش پام گذاشتي؟ باشه، اگه قراره امتحان بدم پس مي خوام که قبول بشم. بايد فکر کنم. مردن هردو تراژدي اي خواهد بود براي خانواده هاشون. اين ملاک انتخاب نمي تونه باشه. اما زنده موندنشون چي؟ زنده موندن کدوم مي تونه بهتر باشه؟ ال گور يا حاج آقا؟ حاج آقا براي اين دنيا چيکار داره مي کنه؟ صبح مي ره بازار و عصر برمي گرده. صبح تا شب به تجارت خودش مشغوله. تا جايي هم که مي دونم توي بازار تهران آدم خوشناميه. بعيد مي دونم آدم کلاهبرداري باشه. اهل محل هيچوقت از خودش و خانواده اش آزاري نديده ان. در حد همين سلام و عليکي هم که ما با هم داريم هرگز بي احترامي و حرکت ناخوشايندي ازش نديده ام. هرچند فکرها و زندگي هامون خیلی با هم تفاوت داره ولي نمي تونم حکم مرگش رو صادر کنم. اما ال گور؟ ال گور رو مي دونم که يه زماني کانديد رياست جمهوري آمريکا بود و به حق يا نابه حق شکست خورد، الان هم چند ساليه داره روي پديده گرم شدن زمين کار و تحقيق مي کنه. دور دنيا سفر مي کنه و با دانشمندان جلسه مي گذاره و نتيجه تحقيق هاشون رو مياره و سعي مي کنه به گوش اهل دنيا برسونه و بهشون بگه که کشورها چرا بايد به پيمان کیوتو بپيوندن، به خصوص آمريکا که بزرگترين توليد کننده گازهاي گلخانه اي و مسبب گرم شدن زمين و آب شدن قطب هاست. سال ۲۰۰۶ فيلمي تهيه کرد به نام An Inconvenient Truth و در اون همه چيز رو توضيح داد. اين که بشريت با يک فاجعه عظيم روبروست. گرم شدن زمين و عواقبش؛ تغيير جغرافيای جهان با آب شدن قطب ها، آب همه سرزمين هاي حاشيه اقيانوس ها رو خواهد گرفت. بيجينگ، فلوريدا، نيوزلند، سان فرانسيسکو، شانگهاي، کلکته، منهتن و حتي بناي يادبود برج هاي دوقلوي تجارت جهاني که يادآوري خطر تروريست براي جهان بود؛ ال گور داره سعي مي کنه به مردم دنيا بفهمونه که اگه قدرت روزافزون بشر براي تغيير محيط زيست همچنان در خدمت طرز تفکر قديمي و سنتي ما باشه چه بلايي به سرمون مياد، همچنان که آمده، سيل در شرق آسيا، خشکسالي در دارفور، سونامي، مرگ خرسهاي قطبي و از بين رفتن هزاران گونه جانوري، بيماري هايي که در اثر تغييرات آب و هوايي گريبان بشر رو گرفته و خواهد گرفت... اما ما متوجه نيستيم، چون ما مثل قورباغه اي هستيم که توي ظرف آب گذاشته باشنش و کم کم به آب ظرف حرارت مي دن، و چون آروم آروم داره گرم مي شه سيستم عصبيش خطري رو که تهديدش مي کنه رو درک نمي کنه، بنابراين اينقدر در اين ظرف مي مونه تا از گرما بميره؛ در صورتي که اگه يک دفعه بندازنش توي آبي که حرارتش مي تونه براش کشنده باشه، متوجه گرما مي شه و بلافاصله مي پره بيرون. چرا ال گور الان توي اين هواپيماست؟ چون معتقده بايد شهر به شهر بره و نفر به نفر و خانواده به خانواده رو از خطري که زمين و ساکنانش رو تهديد مي کنه مطلع کنه. چون معتقده ما بايد فارغ از اينکه کجا زندگي مي کنيم، همه با هم به فکر زميني باشيم که همه مون داريم روش زندگي مي کنيم. مهم نيست کدوم قاره و کشور و جزيره، شمشير اين خطر بالاي سر همه ماست و بايد کاري بکنيم. ال گور معتقده امروز راه حل در دستان ماست، تنها بايد بخواهيم. يادم اومد روزي که توي دفتر نشستيم و با بقيه بچه هاي محيط زيستي اين فيلم رو نگاه کرديم، فيلم يک حقيقت ناخوشايند. چه فيلم خوش ساخت و تاثيرگذاري بود. بعدش از شهريار که زحمت آوردن و زيرنويس فارسي گذاشتن روي فيلم رو کشيده بود خواهش کردم يه کپي بهم بده تا به دست بقيه کساني برسونم که فکر مي کردم آگاه شدنشون مي تونه تاثيري توي اين دنيا داشته باشه. فرياد حاج آقا منو به خودم آورد. هنوز توي اقيانوس نيفتاده بوديم. چشمهامو به چشمهاي حاج آقا دوختم و دستي که جليقه رو نگه داشته بود به طرف ال گور دراز کردم... حاج آقا جلوي پام روي زمين افتاده بود و با ناله زن و بچه هاش رو صدا مي کرد، من از بالاي سر نگاهش مي کردم، تا چند لحظه ديگه به آغوش مادر زمين برمي گرديم. اتفاقي که بالاخره روزي بايد مي افتاد، اما اين زمين، حاصل هنر و نماد خلاقيت و شعور خداست که بايد باقي بمونه تا دامن سبزش زادگاه، خانه و گورگاه نسل هاي بعدي باشه؛ زمین و همه فرزندانش که حتما هیچکدوم رو به دیگری ترجیح نمی ده، یوزپلنگ های ایرانی، درخت های آمازون، باکتری های دریاچه چاد، پنگوئن های قطبی... همه فرزندان زمین که خدا به عنوان جزئی لازم و ضروری در سیستم پیچیده و خارق العاده هستی آفریده ولی بشر بی فکر دست یافته به تکنولوژی و حریص توسعه، از بین برده و می بره. حالا مي فهميدم که چرا کسي مي بايست سرمهماندار رو صدا مي زد و آخرين جليقه نجات توي دستان من باقي مي موند تا بار سنگين نگاه دو انسان که مرگ و زندگيشون بستگي به انتخاب من داشت رو تحمل مي کردم. اين آخرين امتحان من براي اثبات عشقم به مادر بود. مادر، ای زیباترین، ای مهربان ترین، ای مقدس ترین، دوستت دارم و ستایشت می کنم. مادر، مارو ببخش به خاطر هر پنجه ای که به صورت نازنین تو کشیدیم، و خداحافظ.
اينجا برای هر ليتر بنزين 1800 تومان ميدهيم، هيچکس صدايش در نمياد و اعتراض نميکنه. اين نرخ چند ماه پيش 400 تومان ارزونتر بود و الان گرونتر. اينجا وقتی ميخوايم بريم مسافرت اول پول بنزينش رو حساب ميکنيم. در مملکت ما اما، به سهميه بندی بنزين اون هم 100 ليتر در ماه اعتراض ميکنند. 100 ليتر خيليه. خيلی! من نميدونم مردم چيکار ميخوان بکنن 100 ليتر رو. اونوقت همين ما ، وقتی مادران و خواهرنمان را کتک ميزنند تا چادر بر سر کنند هيچ نميگوييم! وقتی معلمان مان را دستگير ميکنند، وقتی دانشجويانمان را اخراج ميکنند هيچ نميگوييم. من به اين موضوع فکر کردم به اين نتيجه رسيدم که ما آنجا که بايد اعتراض کنيم، اعتراض نميکنيم، ما آنجا اعتراض ميکنيم که بساط اش جور باشد. مثلاً تعداد زيادی آدم و تعدادی ماشين برای بوق زدن و کبريت برای آتش زدن. کاری هم به اين نداريم که داريم به چه چيز اعتراض ميکنيم. اين اعتراض ها ی پريشب تنها حسنی که داشت اين بود که فهميديم که چقدر راحت ميشود دولت را به زانو در آورد.
اينها کلی ملت را به بهانه اراذل و اوباش و طرح حجاب کتک زدند تا زهر چشم بگيرند، ولی تنها حسن ديشب اين بود که تمام آن هيبت شکست.
كاش اين مردم خوش غيرت و هموطن كه اينگونه براي اعلام سهميهبندي بنزين رگ گردنشان متورم شده و به تخريب پمپهاي بنزين مبادرت كردهاند، اندكي، فقط اندكي از اين حساسيت را در مورد تخريب شديد و بيسابقه محيط زيست در جنگلهاي گيلان، مازندران و گلستان؛ در پارك ملي نايبند، در سيوند و ... نشان ميدادند ... كاش وقتي اعلام شد كه تهرانيها به دليل آلودگي هوا مشغول خودكشي جمعي هستند، ميريختيد بيرون و فرياد اعتراض سر ميداديد؛ كاش ...
واي بر ما ...

كسي مي داند چرا جناب عليرضا خان آيينهچيان لوگوهاي حمايت از وبلاگهاي برتر زيست محيطي را از وبلاگشان حذف كردند؟!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دیده بان میانکاله برای جلوگیری از سرگردانی و همچنین اطلاع از بروز رسانی وبلاگهای زیست محیطی وبلاگ خبر خوان دیده بان ایجاد کرده و هر روز صبح با بررسی وبلاگهای که گرین لیست خانم آئینه چیان معرفی شده اند وبلاگهای بروز شده را لیست کرده و با تیتر مطلب و نام وبلاگ در لیست وبلاگهای بروز شده زیست محیطی قرار می دهد. از دوستان خواهشمندم که نظرات و پیشنهادات خود را در مورد بهتر سرویس دادن این وبلاگ ارائه دهند.

فكر كنم نام ناصر خالديان و وبلاگ پربيننده و متفاوتش (نقطه ته خط) براي همه اهالي وبلاگستان آشنا باشد؛ او صاحب يكي از هفت وبلاگ تأثيرگذار فارسيزبان در دنياي جهاني اينترنت است. بيشترين تعداد لينك به او داده شده و شمار بازديدكنندگان مطالب متنوع و پرمحتوايش، معمولاً از مرز 10 هزار نفر در روز ميگذرد.
اينك او در پستي غرورآفرين براي ما، به ستايش از وبلاگهاي زيستمحيطي پرداخته و از آنان خواسته كه قدر و منزلت خود را بدانند، همان گونه كه او ميداند و به آن احترام مينهد.
آخرين دستنوشتهي اين استاد فرزانه و طناز ادب فارسي را با هم ميخوانيم ...

قصدم از نوشتن هفت وبلاگ تأثيرگذار ايران و درآوردن آمار خودنمايي نبود. من كنجكاو شدم كه اين top5k تكنوراتي چيست و با بررسي وبلاگ دوستان به اين هفت وبلاگ رسيدم كه متاسفانه وبلاگ خودم نيز جزو يكي از آنها بود كه الان براي جلوگيري از سوءتفاهم و حسادت، اسم وبلاگ خودم را هم پاك كردم. من نميدانستم چنين مطلبي در حالي كه آمار آن جلوي چشم است موجب حسادت بچهگانه برخي مانند حسين درخشان و امثال او ميشود و اين حسادت او در اين لينك بالاترين آنقدر علني است كه واقعاً دلم برايش سوخت. حتي تصميم گرفتم به عنوان كمكي رواني و مددكاري وبلاگم را روي وبلاگش دايورت كنم بلكه آمارش بالا برود و كمي آرام بگيرد. (اين را جدي و بدون شوخي ميگويم خيلي خيلي دلم برايش سوخت و از اين كه ناخواسته موجب آزار روانياش به خاطر يك لينك شدم متاسفم) هر چند ميدانم كه حسين درخشان غير از لخت شدن از هيچ چيز براي از دست دادن شهرت كاذبش ابايي ندارد و به شدت نيز نمكنشناس و عقربصفت است كه اقتضاي طبيعتش چنين است. چيزي كه نه من و نه هيچ يك از دوستان ياد شده به آن نيازي نداريم. فرض كنيد كه اين چيزها با زحمات عليرضا مجيدي در وبلاگش و آن همه وقت و سليقهاي كه در دادن اطلاعات به خواننده ميدهد و مطالبي كه ترجمه ميكند قابل مقايسه است؟ يا با كسي مانند عباس معروفي كه لااقل چهار تا كتاب دارد و به فرهنگ مردم كمك كرده يا نيكآهنگ كه اين همه چشمش را روي كاريكاتورها و هنرش ميگذارد يا مثلاً محمد درويش كه بدون تعارف آماري، وبلاگ و نوشتههاي او بسيار برتر و بهتر و آموزندهتر از من يكي است و بسياري افراد ديگر كه درخشان انگشت كوچك آنها هم محسوب نميشود. ولي حسين درخشان غير از منم منم چه هنري دارد؟ اگر دقت كرده باشيد حتي پاچه هر اهل فكر و انديشهاي را كه وبلاگ مينويسد گرفته و حتي حسادت او به بالاترين كه اين همه افراد بافكرتر از او روي آن زحمت كشيدهاند علني و در كمال آشكاري است و فكر كنم ديگر نبايد كسي او را جدي بگيرد (البته خوراك طنز خوبي هم هست كه اميدوارم از اين نظر هميشه برقرار باشد!).
من نوشته بودم تاثيرگذار و نه خودنما، وگرنه گاهي حتي يك خط كوچك از يك وبلاگ ناشناس هم ميتواند تاثيرگذار باشد و اينجا فقط بيان آمار تكنوراتي بود. (درگوشي برايتان بگويم كه خودم شخصاً وبلاگهاي ناشناس و تازه را بيشتر ميخوانم). شما نميتوانيد انكار كنيد كه پديدههايي مانند بالاترين، دودردو و راديو زمانه به نسبت موارد مشابه تاثيرگذار نيست. حتي اگر خوشتان نيايد و حتي اگر مانند حسين درخشان مذبوحانه و مرتب در بالاترين به خودتان لينك دهيد بلكه خوانندههاي از دست رفته را كه بارها به آنان و شعورشان اهانت كرده، بازآيند. مگر خوانندههاي وبلاگها غير از خود ما كيستيم؟
خلاصه آقا حسد بد دردي است. من از پيشرفت خيليها و مورد توجه بودنشان اگر بافكر و بافرهنگ باشند خوشحال ميشوم و حاضرم به هر فرد بافرهنگ و هوشمندي در اين راه كمك كنم. اما نميدانم اين چه دردي است و اين چه منفعتي است كه بعضي در حال شكستن پاي همديگر و پايين كشيدنشان از نردبان هستند؟
براي حسادت برخي در حالي كه واقعيت و آمار دقيقاً جلوي چشم همه هست متاسفم. من به جز ارتباط با دوستاني خوب و كشف آدمهاي تازه، به وبلاگ نيازي ندارم. وبلاگ براي من فقط يك وسيله است. مانند قلم، مانند دوربين و خيلي وسيلهها و مديومها و تواناييهاي ديگر كه در اختيار دارم. به جز توقع ارتباط و دوستي و تمريني براي فرهنگ سالم، هر توقع ديگري از وبلاگ توهمي بيش نيست.
حالا ببينم بازم تكذيب مي شه! يا اينكه مرد و مردونه مي آد جلو و مي گه: منم سيد محمد! هر كي جرأت داره بياد منو بندي كنه!!
سرانجام آقاي مهندس جلالي، رئيس سازمان جنگلها، مراتع و آبخيزداري كشور به دستور مستقيم وزير جهاد كشاورزي بركنار شد! البته مطابق رسم معمول، از وي خواستهاند تا استعفاي خود را اعلام كند. به هر حال معلوم بود كه پس از ماجراي جنگل لاكان و مقاومت جلالي در برابر اجراي حكم وزير، امكان ماندن وي به عنوان معاون همان وزير بسيار بسيار اندك خواهد بود.
خلاصه من يكي كه حال كردم. كاش از اين مديران ... دار در مملكت بيشتر بشه و اينقدر به ميز و تخت خودشون نچسبند.
سازمان محيط زيست يك نهاد فانتزي است
هوشنگ سپهري، در مصاحبه با روز: - پنجشنبه 31 خرداد 1386
هوشنگ سپهري، مدرك دكتراي فيزيك اش را از دانشگاه پرتلند آمريكا گرفته است. او به موازات تدريس در دانشگاه، سال هاست که به فعاليت هاي زيست محيطي هم ميپردازد. او ابتدا در قالب يک گروه غير دولتي به دفاع از محيط زيست پرداخت و سپس به رياست شبكه سبز كه نزديك چهل NGO را شامل ميشود رسيد؛ اما پس از مدتي بخاطر فشارها و دخالت هاي حاكميتي استعفا كرد. با اين فعال زيست محيطي گفتگويي کرده ايم که در پي مي آيد.
به عنوان كسي كه همواره در قالب تشكلهاي غير دولتي در راستاي حفاظت از محيط زيست قدم برداشته ايد، وضعيت كنوني محيط زيست را چگونه ميبينيد و نقش دولت را در حفظ يا تهديداش چطور ارزيابي مي كنيد؟
متاسفانه محيط زيست در ايران قرباني بزرگ سهل انگاريها و سوء مديريت هاست، بطوريكه در بخش بخش اين حيات ميتوان نقش عدم حمايت دولت را به بحث نشست و ساعتها در مورد آن گفتگو كرد. در قسمت فضاي سبز و مثلا چاي ميتوان به ورشكستگي كارخانجات، تغيير كاربري زمين، فروش اراضي و در مجموع به از بين رفتن اين گياه عزيز اشاره كرد. باغهاي سيفي و برنج زارها هم با چنين وضعي مواجه اند و آينده اي بسيار خطرناك پيش رويشان است. در بخش دريا و سواحل نيز آلودگيها آنقدر وحشتناك است كه مواجهه با دريا برايمان با غم و تاسفي عظيم همراهست. در اين زمينه نقل قولي از يك غواص را ضروري ميبينم. او مي گفت: " در نزديكيهاي ساحل آثاري از پسماندها و زباله هاي بيمارستاني ديده ام." در ساير بخش ها هم وضع خيلي وخيم است و چيزي نمانده كه محيط زيست به نابودي كامل كشيده شود.
سازمان هاي غيردولتي مي توانند نقش بازدارنده اي در تخريب محيط زيست داشته باشند. شما در اين زمينه چقدر قدرت داريد و چه فعاليتهايي داشته ايد؟
ببينيد به طور مثال جنگلها، منابع بسيار مهم زيست محيطي اند كه بشريت به وجود آنها نيازمند است اما ساعت شني لحظه به لحظه در جهت نابودي شان در حال پر شدن است. اين امكان خدادادي هم از سوي دولت و هم بعضي سود جويان غير دولتي در معرض تهديد است. نمونه هاي زيادي ضبط شده كه ابزارهاي نظام بشكل وحشيانه اي به جان جنگل افتاده اند. اهالي NGO بارها با نهادهاي دولتي و حاكميتي درگير شده اند كه نمونه بارزش از دست رفتن جان تنها مدير حامي محيط زيست (رييس منابع طبيعي ماسال ) است. حتي افراد فعال در تشكلهاي غير دولتي بصورت داوطلبانه و با خطر اينكه ممكن است مورد تعقيب و آزار و اذيت قرار گيرند، خود را به درختها بستند تا از قطع شدنشان جلو گيري كنند. اما نهادهاي دولتي با دريافت مجوز لازم و كنار زدن NGO ها به اهداف خود رسيدند و حتي تعدادي از فعالان زيست محيطي را به زندان انداختند!در كنار اين موارد، فروش اراضي توسط دولت به صاحبان سرمايه، اتش سوزي ها و رها كردن بدون كنترل گله ها در جنگل هم آزاردهنده است.ما در همه اين زمينه ها فعاليت کرده ايم، ولي...
حتما توجه داريد كه نروژ و فنلاند بزرگترين توليد و صادر كنندگان چوب اند اما ذره اي از جنگلهايشان كم نميشود. بنظر شما چرا آن الگو ها در اينجا استفاده نمي شود؟
بنظر ميرسد در آن كشور ها مديريت علمي و منسجمي اعمال ميشود كه در ايران وجود ندارد. البته دانش مربوطه در اينجا آموخته ميشود اما از تحصيلكرده ها به هيچ وجه استفاده نمي شود. مثلا بيشترين آمار بيكاري مربوط به فارغ التحصيلان كشاورزي است.
در رابطه با رود خانه ها چه اقداماتي انجام داده ايد؛ با توجه به اينكه زماني اين مناطق محل تجمع توريست و جايي براي ماهيگيري و قايقراني بوده است اما امروزه محلي براي عبور فاضلاب؟ دولت چه اقداماتي ميتوانست انجام دهد و چقدر به وظايفش عمل كرده است؟
متاسفانه در زمينه بهينه سازي رودخانه ها هيچ كار مفيدي صورت نگرفته است. معمولا ساخت و سازهاي بدون مجوز و بي رويه در اطراف آنها زياد شده و همانطور كه شما اشاره كرديد، فاضلابها بدون هيچ موانعي به درونشان ميريزند. براي احياء رودخانه ها ابتدا بايد آموزشهاي عمومي در سطح رسانه اي را آغاز كرد. سپس ابزار لازم براي جمع آوري زباله را فراهم نمود. در كنار آن مسير فاضلابها را كنترل كرد و در نهايت به لايروبي رودخانه ها پرداخت اما دولت در دنباله امور كارشناسي نشده اش، به اقدام نهايي (لايروبي) دست زد كه اين كار كاملا بيهوده است زيرا علاوه بر صرف هزينه كلان، رودخانه ها خيلي زود به وضعيت اسف بار برميگردند. در زمينه رودخانه ها نيز فعاليتهايي در NGOها انجام شده است. طرح هاي كارشناسي زيادي كه با مشقات و هزينه هاي سنگين تهيه شده بود به نهادهاي مربوطه ارائه شد اما هيچ توجهي به آنها نشد در حاليكه پرداختن به اين مقولات از ضروريات است و بي توجهي به آن پيامد هاي زيانباري به همراه خواهد داشت.
ميزان پذيرش NGOها در جامعه چگونه است؟ چقدر ميتواند بر سياست هاي دولت تاثير بگذارد؟ و بطور كلي موانع فعاليت هاي آنها در ايران چيست؟
مردم شناخت درستي از اين مجموعه ها ندارند و حاكميت آنها را مزاحم و موي دماغ ميداند. طبيعي است كه اگر نهادهاي دولتي به وظايف زيست محيطي خود عمل كنند، نيازي به پيدايش NGOها نيست اما ضرورت ايجاد چنين گروه هايي رفتار غير قانوني و مغاير با حيات زندگي است. من NGO ها را به گروه هاي فشار در راستاي منافع مردم ياد ميكنم اما بعضي نهاد ها اين گروههاي دوست داشتني را بر نمي تابند و ميخواهند مثل مزاحم دكشان كنند! بنابراين در حال حاضر تاثير NGOها بر دستگاه هاي دولتي در حد بسيار پاييني است.
بصورت خاص، سازمان محيط زيست كه شما بعنوان يار كمكي به آنها كمك ميكنيد، چه تعاملي با شما دارند؟
متاسفانه سازمان محيط زيست هيچگونه ابزار قدرتي در اختيار ندارد بلكه بصورت يك نهاد فانتزي در قالب نظام است. جالب اينكه رييس اين سازمان يكي از معاونين رياست جمهوري ميباشد و معاونين رييس جمهور، قدرت اجرايي شان از وزراء بيشتر است. اما تعاملات در حد تعارف باقيمانده و به سطح قابل توجه اي نمي رسد. هيچكس با توجه به صرف بودجه هاي كلان، به بيلان كاري اين سازمان اشاره نكرده است.
آيا NGOها فرصت ابراز ديدگاه هاي شان را دارند؟
البته خبرنامه هايي هست و يا هفته نامه هايي كه در تيراژ پاييني منتشر مي شود، اما نقش رسانه هاي جمعي در زمينه حفظ محيط زيست كاملا حياتي است كه از حمايت هاي شان بي بهره ايم. تلويزيون كه بايد در خدمت اهداف ملي و حفظ منابع طبيعي باشد وضعش معلوم است و مطبوعات سراسري هم رغبت زيادي از خود نشان نمي دهند.
مي توانيد مقايسه اي بين NGOهاي داخل كشور و خارج داشته باشيد؟
در رتبه نخست ممكن است اين تصور وجود داشته باشد كه در كشور هاي پيشرفته ـ بدليل قانونمند بودن نهادها و افراد ـ مشكلاتي NGOها را تهديد نكند. اگرچه آنها مشكلات پايه اي ندارند اما آنها هم همواره با نقض موارد زيست محيطي دست و پنجه نرم ميكنند. انها با موانعي روبرويند و در راستاي برطرف كردنشان تلاش چشمگيري انجام ميدهند وهمين سبب ميشود از بدنه يك NGO بزرگ و قوي، وزير معرفي ميشود. مثلا "ساركوزي" سابقه زيادي در فعاليت هاي زيست محيطي داشته يا يكي از وزيران خارجه گذشته آلمان و يكي دو وزير ديگر در اين زمينه فعال بوده اند. در آنجا NGOها روبروي دولت ها فعاليت مي كنند واز طرف مردم بخوبي شناخته شده اند اما در ايران نه تنها دولت براي اين گروهها ارزشي قائل نيست بلكه فرصت شناسايي نيز براي مردم وجود ندارد.
بنظر شما چگونه ميتوان در ايران NGOهايي قوي و كارآمدي داشت؟
ابتدا بايد با استفاده از آموزشهاي لازم، NGOها را به مردم شناساند كه نقش رسانه هاي عمومي بسيار تعيين كننده است. سپس بايد از لحاظ مالي و مكاني انها را تغذيه نمود. اتاقها و دفاتر زيادي در ادارات بلا استفاده مانده كه ميشود به اين امر تخصيص داد. در مرحله بعدي بايد از طريق قانون گذاري به ادارات منابع طبيعي، محيط زيست، گردشگري، شيلات و ... قدرت اجرايي داده شود تا بتوانند بلافاصله جلوي نقص قانون را بگيرند نه اينكه روزها و ماهها طول بكشد ! گنجاندن درسي بعنوان محيط زيست و كشاندن NGOبه مدارس اقدام ديگري است كه بايد حتما مد نظر قرار گيرد. در اين صورت و با همه گير شدن اين وضع، NGOهاي موفقي خواهيم داشت و با كمك NGO ها محيطي سرشار از نشانه هاي زندگي.