.jpg)
يه شب زيباي برفي با دامني از ترانه و شادي و فلبي مالامال از عشق و محبت در كنار حافظ و انار و "او" برايتان آرزو دارم.
زيباترين يلداي تمام زندگيتان، در انتظارتان باد
این مقاله روشنگرانه را فرید زکریا در نیویورک تایمز دیروز نوشته و توسط علیرضا عبادتی عزیز به فارسی برگردانده شده است. چه کسی فکر می کرد ترجیع بند یک مقاله در معتبرترین روزنامه آمریکا این جمله باشد:
جمهور خواهان با هم درگیرند و سعی دارند فضا را تهدیدآلود جلوه دهند
انگار توهم توطئه و ترس از لولوی "دشمن" به آن سوی اقیانوس اطلس هم سرایت کرده است.![]()
بخوانیم ابرقدرت وحشت زده را و - انشاالله - که درس بگیریم:
"ابرقدرت وحشت زده"
در چند سال گذشته آمریکا از دنیا منزوی شده است. هر سال هم آمارها، همان شمارههای لعنتی را نشان میدهند. اما در باره یک موضوع آمریکا و دنیا با هم موافقند: "اکثر مردم در همه جای جهان انتظار دارند بعد از رفتن جورج بوش همه چیز به طور مشخص و واضحی بهبود یابد." چه در اروپا چه در آسیا جمله ای که مثل ترجیع بند تکرار می شود و از دهان سیاست مداران و تاجران و روشنفکران شنیده می شود مشابه هم است. یکی از آنان اخیرا گفته است: "ما از آمریکا بیزار نیستیم ما از بوش متنفریم و روزی که برود روز از نو روزی از نو خواهد بود." اما آیا روز از نو خواهد بود؟ جواب این سؤال یک سال دیگر معلوم می شود. وقتی که رئیس جمهور جدید وارد کاخ سفید شود.
تردید بسیار کمی وجود دارد که سبک و محتوای سیاست خارجی ایالات متحده در هفت سال گذشته، مخالفت بسیار عظیم بین المللی را برانگیخته است. اما یک چیز چندان واضح نیست این که سبک و محتوای سیاست خارجی، محصول منحصر به فرد دولت بوش باشد. بخشی از واکنش جهانی به طور قطع و یقین محصول نارضایتی از چیرگی و تسلط دیرپای ایالات متحده است. هر چه باشد، اصطلاح "hyperpuissance" [ ابراقتدارگرایی یا همان ابرقدرت اما با الفاظ فرانسوی] اول بار توسط نخست وزیر فرانسه در دوران بیل کلینتون مورد استفاده قرار گرفت نه در دوران بوش.
بعد هم حادثه یازده سپتامبر اتفاق افتاد. بعد از آن حملات، ایالات متحده احساس خطر کرد و خود را تحت محاصره دید و فضا را برای مانور حداکثر مهیا کرد. اما هر جایی که آمریکایی ها از خود رفتار تدافعی نشان دادند، دنیا قدرتمندترین ملت در تاریخ بشریت را همچون حیوانی دید که در قفس قرار گرفته است و تمام حرکاتش محدود بوده است.
در قلب چنین رفتاری، وحشت دیده می شود. آمریکایی ها از دنیای جدیدی که در حال ظهور است به وحشت افتاده اند. تا زمانی که این فضای ترس بر سیاست آمریکا حاکم است، نتایج مشابهی در خارج از ایالات متحده به وجود خواهد آورد. وظیفه واقعی واشینگتن اکنون فائق آمدن بر این احساس است که در آن هیچ گونه تفکر مشاهده نمی شود.
اما در حال حاضر عکس آن در حال وقوع است. جمهور خواهان با هم درگیرند و سعی دارند فضا را تهدیدآلود جلوه دهند و استدلال کنند که در چنین فضایی باید قوی تر بود و برای حفاظت از مردم آمریکا نیاز به اقدامات سخت گیرانه تری است. دموکرات ها که به گناه وحشت افکندن میان مردم متهم نیستند یا کمتر متهمند از مبارزه با چنین هیستریایی می ترسند.
کافی است کمی به نامزدهای جایگزین بوش در حزب جمهورخواه نگاهی بیندازید. رودولف جیولیانی مدام و بی وققفه این جمله را تکرار می کند که ما با دشمنی روبرو هستیم که در حال برنامه ریزی است ... و آمده است تا همه ما را بکشد. میت رامنی هم بارها تکرار کرده: عده ای هستند که می گویند باید زندان گوانتانامو تعطیل شود اما من می گویم که باید اندازه آن دوبرابر شود. جان مک کین هم دائما صحبت از بمباران ایران به میان می آورد، آن هم در شرایطی که اگر این جنگ اتفاق بیفتد سومین جنگی خواهد بود که طی هفت سال علیه سه کشور مسلمان به راه افتاده است.
جای تعجب است که گفته می شود آمریکا در برابر خطری بسیار سهمگین قرار گرفته و دست روی دست گذاشته است. از سال 2001 تا به حال واشینگتن با حمایت هر دو حزب، به دو کشور حمله کرده و سربازان خود را به سراسر جهان گسیل داشته است، از سومالی گرفته تا فیلیپین و با شبه نظامیان مسلمان می جنگد. بودجه دفاعی را افزایش داده و به 187 میلیارد دلار رسانده که به تنهایی از بودجه دفاعی چهار کشور چین، روسیه، هند و بریتانیا بیشتر است. آمریکا وزارتی تحت عنوان امنیت میهن به وجود آورده که سالانه 40 میلیون دلار هزینه دارد. بنابراین سؤال پیش می آید که جیولیانی چگونه به تهاجم ادامه خواهد داد؟ آیا به چند کشور دیگر حمله خواهد کرد؟
برای حفظ جایگاهش در دنیا، آمریکا باید ابتدا اعتماد به نفس خویش را بازیابد. به این ترتیب تنها ابرقدرت جهان باقی خواهد ماند، تنها کشوری که از لحاظ نظامی، اقتصادی و سیاسی تسلط و چیرگی خود را حفط خواهد کرد. اکثر ایالت ها در آمریکا یا در حال پیشرفت هستند یا حداقل در جا می زنند. چالشی که آمریکا با آن روبه روست از سوی چند سازمان تروریستی کوچک است. قصد آن نیست که این چالش ها کوچک شمرده شوند. درست است که عدم تقارن قدرت امروز به این معنی است که حتی گروه های بسیار کوچک هم می توانند خسارت های بزرگی برجای بگذارند. اما باید وقایع را از زوایای دیگری هم دید. وقتی رئیس جمهور بوش از برنامه هسته ای ایران به عنوان مسیر به سمت جنگ جهانی سوم سخن به میان می آورد انسان تعجب می کند که آیا وی تا به حال به این توجه نکرده است که تولید ناخالص داخلی این کشور یک شصت و هشتم ایالات متحده و بودجه نظامی اش یک درصد آمریکاست.
بیشترین خطری که ایالات متحده را تهدید می کند از جانب بازندگان جهانی سازی نیست بلکه از طرف برندگان آن است. خطر از بمباران دیروز[اشاره به یازده سپتامبر] نیست بلکه از کارخانه های فرداست. مهمترین وظیفه یا پروژه رئیس جمهور بعدی تغییر تمرکز سیاست خارجی آمریکا از خاورمیانه به خاور دور است. وقتی تاریخ امروز را بنگارند، به طور قطع و یقین این نکته برجسته خواهد بود که بسیار مهمتر و فراتر از جنگ در لبنان یا تنش بر سر ایران، ظهور و پیشرفت چین و هند است که دنیا را تغییر داده.
این تغییر قدرت، تأثیر وسیع و خوش خیمی بر این کره خاکی خواهد داشت. رشد جهانی موجب شگفتی ما خواهد بود. اما این تغییر موجب پیچیدگی های بیشمار و تغییرات اساسی نیز خواهد بود؛ تقاضای جدیدی برای انرژی و مواد خام ایجاد خواهد کرد. کشورهایی که از این منابع برخوردارند مانند ایران، روسیه، ونزوئلا، عربستان سعودی به قدرت های بزرگی تبدیل می شوند که برای قوانین بازار و تجارت استثنا به وجود خواهند آورد.
هرچند که نظام سرمایه داری به نوبه خود در حال به وجود آوردن نظام ضد سرمایه داری از نوعی است که منابع زیادی در اختیار دارد. در این اثنا تخریب محیط زیست بیش از پیش و در مقیاسی عظیم ادامه خواهد یافت و با تغییر در آب وهوا و مسائل مربوط به آن معضلات جدید مزید بر علت خواهند شد. کمیاب شدن آب و گندم و سایر غلات به مهمترین مشکلات آینده بدل می شوند طوری که پیدا کردن زمین امن و حاصلخیز به بزرگترین چالش انسان تبدیل خواهد شد.
راهی برای توقف رشد جهانی وجود ندارد و کسی هم نباید برای آن تلاش کند. هر گام در توسعه سرمایه داری جهانی موجب بروز شکوفایی بیشتر در دنیا شده است. اما این فرایند پیچیده و عظیم نیاز به توجه و تمرکز بسیار زیاد دارد. در حالی که سایر ملل جهان از چین تا شیلی برای برنده شدن تلاش می کنند، ایالات متحده به ندرت توجه خود را به چالش ها و فرصت های موجود معطوف کرده است. دولت بوش بیش از حد انرژی خود را صرف حل و فصل اختلاف بین سنی و شیعه در شهر بغداد عراق کرده است.دنیای که ما امروز با آن مواجهیم به راه حل های جدیدی نیاز دارد. بازیگران جدیدی به همان ساختار قدیمی افزوده شده اند. آسیا در حال به پا خواستن است البته این فقط آسیا نیست که در حال پیشرفت است. فعالیت های اقتصادی و اعتماد به نفس سیاسی در آمریکای لاتین و حتی آفریقا رو به رشد است. بازیگران غیردولتی نیز روز به روز قدرتمندتر می شوند. رسانه های جدید از الجزیره گرفته تا کانال NDTV در هندوستان به خوبی وقایع جاری را به تصویر کشیده اند. پس به دنیای بعد از آمریکا خوش آمدید. ![]()
نباید بترسیم که ممکن است شمارمان کم باشد ... باید حرف حق خود را فریاد بزنیم و ایمان داشته باشیم پژواک شایسته آن را دریافت خواهیم کرد ... و اینک دومین گردهمایی در اعتراض به برپایی سیرک پردیسان در جوار سازمان حفاظت محیط زیست ایران
این هم شاهدی دیگر از قدرت روزافزون مافیایی طبیعت ستیز که به جان محیط زیست ایران افتاده است ... اینبار در دیار فارس ... استانی که گویا همه چیز در آن اهمیت دارد جز محیط زیست و میراث فرهنگی و تاریخی وطن.

به دعوت دختر سرخ دوست و سبزانديش وبلاگستان و فرزند ايران، من هم به اين - به قول ماندانا – موج مكزيكي پيوستم و ميخواهم از رويدادي بنويسم كه هيچگاه فراموش نخواهم كرد.
بهمن ماه سال 1384 بود، براي انجام يك كار اسنادي مجبور بودم به اتفاق عمه زهرا به بيارجمند بروم. همه چيز به خوبي پيش ميرفت و حدود ساعت 5 بعدازظهر، هنگام بازگشت در نزديكيهاي ميامي بوديم كه ناگهان پرايد سفيد رنگ عمه زهرا تلو تلويي خورد و خاموش شد! بله، گويا آمپر بنزين اتومبيل درست كار نميكرد و ما وقتي متوجه شديم كه كار از كار گذشته بود و حالا در يك غروب دلگير وسط هفته، آن هم در آن جادهي برهوتي بايد منتظر خودرويي عبوري ميايستاديم ... اما مگر خودرويي ميآمد! و تازه آن چندتايي هم كه آمدند، ترجيح ميدادند در آن سرما و تيرگي شب، خودشان را به نديدن بزنند و بروند ... ديگه كم كم نااميد شده و از شدت سوز سرما به داخل اتومبيل برگشتيم و داشتيم خود را براي گذراندن يك شب مصيبتوار آماده ميكرديم كه ناگهان، نور درخشان خودرويي كه به آرامي در پشت ما نگه داشته بود، به خودمان آورد!
رانندهي پاترول كه مرد ميانسالي بود، با ته لهجهي يزدي گفت: شلنگ داري؟! من كه هاج و واج مونده بودم، تا اومدم بگم تو از كجا فهميدي كه ما بنزين تموم كرديم، ديدم خودش به سرعت مشغول خالي كردن بنزين ماشينش شده است! خلاصه اينكه ماجرا به خير و خوشي تموم شد و هنگام خداحافظي، عمه زهرا رو كرد به من و گفت: فرداد! حداقل پول بنزين را به آقا بده. اما اون مرد جملهاي گفت كه جفتمون، خشكمون زد!
گفت: مگه شما از من پول گرفتيد كه من از شما پول بگيرم؟!!
گفتم: ببخشيد، شما ما رو ميشناسيد؟!
گفت: نه! ولي ماشينتونو ميشناسم! يادته چهار سال پيش نزديكيهاي طبس چه اتفاقي افتاد؟!
يادم افتاده بود ... يك تصادف شده بود و يك پژو 405 در 35 كيلومتري طبس چپ كرده بود ... راننده كه زخمي شده بود، فقط ميگفت: همسرم! همسرم! همسرش را كه بيهوش شده بود، به اتفاق حسين (پسرعمهام) از درون خودرو بيرون آورديم ... گويا يك لحظه راننده خوابش ميبرد و حادثه آفريده ميشود ... خلاصه هر دو نفر را به بيمارستان مركزي شهر رسانديم و جريان را به پليس راه اطلاع داديم تا خودرو وي را بكسل كنند.
اون مرد گفت: اگه تو و حسين، اون شب به داد من نميرسيديد، هيچوقت نميتونستم سحر عزيزم را ببينم! اما سحر، فروردين كه بياد، چهارسالش تموم ميشه!
هيچي نداشتم كه بگم ... هزاران پرايد سفيد رنگ تو جادهها در حال تردد هستند، او چه جوري فهميد كه ما هستيم؟! تازه! اصلاً عمه زهرا كه اون موقع پرايد نداشت!! او يك پيكان قرمز رنگ داشت!
اومدم به مرد بگم: ولي ما كه پرايد نداشتيم؟ ديدم دستي تكان داد و به سرعت از ما دور شد و رفت ...
عمه زهرا ميگفت: شايد پس از اون اتفاق، پدر سحر به خودش قول داده كه هر در راهماندهاي را كمك كنه!
و اصلاً نميدونسته كه ما آشنا هستيم!
امّا من هنوز گيج بودم و درست نميتونستم بفهمم كه موضوع چيه ... تا اينكه داستان اسكناس 200 توماني را خوندم و دوباره ياد «او» افتادم ...
راستش خدا خدا ميكردم كه بالاخره يه نفر از من هم دعوت كنه تا بتونم قصهمو بنويسم ... واسه همين يه دنيا از فرزند ايران عزيز ممنونم.
دوست دارم مژگان جمشيدي، استاد ناصر كرمي، استاد وحيد نوروزي، سيدعباس سيد محمدي، حاج رضا، آرايه، زيتون، مسيح علي نژاد، احسانه، اریک، كوروش ضيابري، ويولت، هوای خنک استغنا و مخملبانوي عزيز هم در اين بازي شريك شوند و از «او» بنويسند. اميدوارم كه دعوتم را بپذيرند و رويم را زمين ننهند.
تا اينجا بگم كه از قصه «ملوچ» بانو مينو صابري (آونگ خاطرههاي ما) بسيار لذت بردهام و از «او» يي كه ماندانا تصوير كرد، كلي انرژي گرفتم. هر چند اغلب روايتها جالب بود، از جمله داستان دوست آمريكايي عمو اروند و صعود در دور روزگاران. استاد معطري عزيز: شيفتهي اين جملهي داستان شما هستم: «از بس که کم میدانستیم، خیلی خطر میکردیم.»
آنها که تا امروز از "او" یاد کرده اند:
- ضامن آهو – عليرضا نظريان
- لای این شب بوها – سيامك معطري
- سپاه صلح در الوند! – محمد افراسيابي
- Maluch / دعای ملوچّ - مينو صابري
- یک بازی - اودراین نزدیکی است - سيامك معطري
- درویشها میروند در گناباد بمیرند - حسين نوروزي
- و سرداران جهان مجازی محمد درویش مهربانم - محمد آقازاده
- از حضرت او برای یک عزیز - قصه سه اسكناس پانصد توماني! - حميدرضا بيتقصير
- گر نگهدار من آنست كه من مي دانم - جواد رمضاني
- عمليات والفجر ۸ - فرزند ايران
- آيا «او» در همين نزديكي است؟!
- نگارک ها
- از او گفتن / اين بازي وبلاگي نيست ( ماجراي بالشت نجات بخش )
- پسرم بار دگر مي پرسد : تو چرا مي جنگي؟!
- مهم اين است كه روزهايمان را نفروشيم! - باباي فردا
- پشتم به اوست... - سارا باقری
- وظیفه اون اسکناس فقط یاد آوری او به یک آدم نبود!
- امروز بهار است و من نميتوانم آن را ببينم!
- خدا بايد قرمز باشد و صورتي! - چهار ستاره مانده به صبح
- او - کتاب - عشق! مخمل بانوی ایران
- گاهی باید به او اعتماد کرد و طناب را برید!
- خیال می کنید احمقم؟ اشکال نداره ... - گرگ خاکستری
- از آغاز كننده اين جريان سپاسگذاريم - ليلا رستگار-شهريار رحماني