
از همون نخستين كامنتي كه در وبلاگ اروند، برايم نوشت؛ فهميدم كه با مخاطبي سر و كار دارم كه هر وبلاگنويسي آرزوي داشتنش را دارد! مخاطبي كه نميآيد كه بيايم و نميخواند كه بخوانم ...
و اين خيلي مهمه ...
به هر حال، آنقدر به او گفتم و گفتند تا سرانجام باور كرد كه ميتواند خود صاحب وبلاگ شود ؛ وبلاگي كه اينك پس از گذشت يك سال در بين شمار ۵۵ ميليوني وبلاگهاي ثبت شده در technorati، در رتبهي حدود سي هزار قرار گرفته است. آن هم وبلاگي كه نه از سياست در آن خبري هست، نه از خبرهاي داغ و نه از خط قرمزهاي مشهور جامعه! با اين وجود، باباي فردا چنان ساده و نرم و پراحساس و واقعي و دلنشين از يلدايش مينويسد كه خواه ناخواه خوانندگان وبلاگش چارهاي ندارند تا در برابر اين انسان شريف، اين پدر واقعي و اين همسر عاشق كلاه از سر بردارند.
براي همين است كه به همهي پدران امروز و فردا توصيه ميكنم تا به ملاقات كلبهي مجازي اما گرم باباي فردا برويد تا دريابيد كه خوشبختي ميتواند چقدر نزديك به ما باشد.
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهاي مان مثل آن ها شده بود. فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق. يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا! ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم، با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!
او یک سمبل بود کسی که نوشته های نابش آدمو می برد به کوچه پس کوچه های خاطرات٬ به صفحات مختلف زندگی٬ به کنار جوجه ها٬ اونم چه جوجه های عزيزی ناشا و آلوشا... اون روزا که حس کرده بودم در شرف رخدادی به بزرگی و شیرینی بابا شدن هستم٬ همون روزا که گشت زنی توی وب داشت برام جهت دار میشد٬ همون روزا که شیرینی خاطرات مادرها و پدرها برام لذیذ بود٬ درست در همون روزا نوشی یک سمبل بود... نوشی از زندگی می نوشت و چنان تصویر می کرد که محال بود کسی بتونه بر ابر سفید خاطراتش سوار نشه و سفر نکنه... همان ابر خاطراتی که به تیرگی به نامهربونی و به ظلم کشیده شد... از هفتم مرداد ۱۳۸۴ دیگه نوشی ننوشت. خودش گفته بود که "اگه بچه ها رو پيدا كنم دو هفته ميرم به جايی كه نشونه ای از تمدن نباشه" و خدا کنه هنوز بچه ها باهاش باشن.
روز شنبه 26 شهريور 1384 یکی از دوستان عزیز وبلاگستان پرسید راستی کسی از نوشی و جوجه هاش خبر نداره؟! و هیچکس خبر نداشت تا اوایل آبان ماه که باز هم با دلتنگی های گیج منگولی عزیز قرار شد همه صداش کنن٬ براش دعا کنن و ازش بخوان که با قدرت حضور داشته باشه و امروز یکسال شده که نوشی در وبلاگستان نیست...
امروز روز توست٬ روز مادر٬ روز زن ایرانی٬ روز فرشته٬ روز مهربانی٬ روز عشق٬ روز محبت٬ روز ایثار٬ روز ایستادگی٬ روز ایمان٬ روز بهشت٬ روز نور٬ روز پاکی٬ روز قداست٬ روز گذشت٬ روز زیبایی٬ روز دوستی و به راستی امروز یگانه روز مهربون مامان فردا است... اولین روز مادر برای تو ٬ برای تو عزیزترینم که وجودت را خالصانه برای کلوچه عزیزمون٬ برای زندگی زیبامون و برای من صرف می کنی...

روزت مبارک![]()
دیشب سر راه خونه رفتن یه کیسه دُردی خریدم. بعضی خوراکی ها همیشه خاطراتی شیرین و مثبت را تداعی میکنن٬ بعضی خوراکی ها خوش شانس تر از بعضی خوراکی های دیگه هستن و فکر نمی کنم که آدم با یادآوری اسمشون و یا خوردنشون یاد خاطره ای بد بیوفته. حس می کنم خرید دُردی دیشب باعث شد تا خاطرات منم همچون نارنج بشه، رنگ پیدا کنه و طعم پیدا کنه ...
فکر می کنم شناخت نسبتا خوبی از مرد متولد خرداد و روحیاتش داشته باشم. فکر میکنم بدونم که مرد متولد خرداد چه انتظاراتی داره و در اون دلش چی میگذره. اگه همه متولدین این ماه را هم نشناسم حداقل یکیشون را خوب میشناسم و یا فکر می کنم که خوب می شناسم...
مهمترین خصلت درونگرا٬ یه وقت ها عاشق تنهایی و رفتن به عمق غار خلوت تنهایی٬ رویایی٬ تجسم سناریوهای عجیب و غریب در ذهن و غرق شدن در میان نقش های این رویا٬ حساس٬ احساساتی٬ زود رنج٬ فراموش کار٬ عاشق خانواده٬ عاشق بچه ها٬ ساده پوش٬ پر حرف٬ اهل در میان گذاردن همه چیز با همه کس٬ تنبل در مطالعه٬ تنبل در ورزش٬ تنبل در گردش٬ اهل همه جور خوراکی٬ عاشق بازی های کودکانه٬ لجباز٬ پر کار و جدی در کار٬ عاشق استقلال عمل٬ مخالف هر گونه برنامه ریزی بدون هماهنگی٬ خوش سلیقه در خرید گل٬ اهل گوش دادن به تمام انواع موسیقی٬ بدقول در قرار٬ طرفدار اقدامات پیش بینی نشده٬ دقیق در روحیات همسر٬ دارای حس شدید عذاب وجدان٬ مغرور٬ اهل تماشای فوتبال خصوصا انواع جام های مختلف٬ سخت گیر در دوستی٬ اهل خانواده٬ اهل قدر شناسی و احترام٬ دلگیر از بی معرفتی٬ اهل چیپس و پفک و آجیل و بستنی و شکلات و نوشابه و همه تنقلات چاق کننده عالم٬ دارای قابلیت تغییر ناگهانی رفتار٬ ریسک ناپذیر٬ یافتن راهی راست و ادامه آن تا ابد٬ با اراده٬ رک و قادر به بیان صریح حرف و رای٬ اهل پافشاری شدید بر نظر خود٬ دارای قابلیت برگشت کامل از نظر پس از یک دوره پافشاری شدید و طولانی٬ فراری از تعارف٬ فراری از تلفن٬ عاشق صدای آب جاری٬ عاشق صدای پرنده های روی درخت٬ عاشق طبیعت٬ قوی در حفظ خاطرات کودکی٬ دارای شانس مقبول افتادن برخورد اجتماعی از نظر دیگران٬ با محبت٬ عاشق پیشه و دوستدار رابطه ای گرم و صمیمی٬ همیشه راضی از وضع موجود٬ اهل اعتقادات خاص و غیر کلیشه ای٬ کمی شلخته٬ کمی لوس٬ کمی دروغگو٬ کمی مودب٬ کمی اهل افراط و تفریط٬ خوش شانس٬ اهل تعریف از ایده و نظر شخصی مخاطب٬ تمییز و حساس به نظافت٬ ضعیف در دیکته و املا٬ دوستدار عکاسی٬ تنبل در کار خانه٬ دوستدار ریموت کنترل انواع دستگاه های صوتی تصویری٬ اهل سکوت٬ دوستدار محیط آرام و خلوت٬ عاشق توده های سفید و درخشان ابرها در آسمان آبی٬ دوستدار شیرینی و غذاهای شیرین٬ سخت جوش٬ طرفدار پیتزا و سوسیس کالباس٬ عاشق گل نرگس٬ تند خو در مقابل برخورد نامناسب و هزار و یک خصلت دیگه که الان یادم نمیاد ولی می دونم در وجود این مرد خردادی آشنای من وجود داره...
راستی همه مردای خرداد اینجورین؟!
... دوست عزیز در زندگی بلند پرواز نیستم و در حد گستره بالهای خودم به آنچه می خواستم رسیده ام٬ توکلم به خداوندگار یکتا بوده و از داده و نداده اش لذت برده ام. آنچه را در زندگی دوست دارم برای رسیدن و جذبش سعی می کنم و از آن نعمتی که دارم با تمام وجود لذت می برم. دوست عزیز٬ از وجود شیرین ترین کلوچه عالم لذت میبرم و با تمام وجود و عشقم شکر می کنم که چنین موهبتی دارم٬ هر چند این روال به مذاق تو خوش نیاید و وجود فرشته های الهی را در کانون خانه امری عادی و ساده قلمداد کنی...
دختركم توی خونه مادربزرگ یه سفره هفت سین برای خود خودش داره و هفت سین كوچولوش هم مثل خودش شیرین و دلبرانه است. ولی از حالا هیجان هفت سین سال دیگه را دارم، هفت سین سال دیگه را باید جز به جز براش توضیح بدیم و تعریف كنیم و ازش كمك بگیریم... برای سال دیگه و سال های بعدش هیجان دارم تا هر سال در كنار شكوفه های زیبای "به ژاپنی" از یلدای نازم عكس بگیرم و با عكس امسال(۱) مقایسه كنم. دلم می خواد عكس صدمین روز تولد یلدای ناز در كنار غنچه های ارغوانی را با عكس صدمین سال تولدش مقایسه كنم... ولی دلم نمی خواد ایام زود بگذره و دلم می خواد هر یه ثانیه در كنار دختركم برام به اندازه صدها سال طول بكشه... آره دلم می خواد ایام مزه مزه كردن طعم میوه بهشتی برام ابدی باشه... ابدی و صدها سال...
دخترك مامان ، مي دونم اين روزها مامان خيلي خوبي نبودم برات . مي دونم كه بي حوصله بودم . مي دونم ديروز وقتي كه روي تاب بزرگ مهدكودكت ، غوطه ور در افكار خودم ، به آرومي تاب مي خوردم و چشمم به تو بود كه ورجه وورجه مي كردي ، حواسم جاي ديگه بود . مي دونم وقتي كه از روي بلندي پريدي و با چشماي گرد شده از هيجان و لبهاي خندون يه نگاه به پاهات و يه نگاه به من كردي ، من به جاي اينكه به مسافتي كه تو تونسته بودي بپري نگاه كنم و ذوق كنم ، به زانوهاي خاكي شلوارت نگاه كردم و سري از تاسف تكون دادم . مي دونم كه ديشب توي خونه وقتي به خاطر يك چيز بي خود سرت داد زدم ، دل كوچيكت شكست و رفتي زير ملافه ات مچاله شدي و وقتي اومدم بوست كردم و گفتم منو مي بخشي؟ گريه ات گرفت و گفتي : نه ، تو همش منو دعوا مي كني . همه اينها رو مي دونم .
ولي دلبندم ، تو نمي دوني كه دنياي ما آدم بزرگا بعضي وقتا چقدر نامهربون مي شه . تو نمي دوني كه بعضي وقتها سيليي به صورت آدم مي زنه كه دردش از توان و تحمل ما خيلي بيشتره . تو نمي دوني كه بعضي وقتا مورد چه قضاوتهاي ناعادلانه اي قرار مي گيريم كه در ظرف گذشت و فراموشي ما نمي گنجه . تو نمي دوني و دوست دارم كه هيچوقت ندوني . ولي نگران نشو دخترم ، كه زمان بزرگترين مرهم اين زخماست . خوب مي شم ماماني ، خوب مي شم .
خدا رو شكر كه توي يك چنين شرايطي ، بابايي رو داريم . خدا رو شكر كه هست تا تو رو تو اغوش بگيره و شعر " سوسك فاضلاب " رو كه خودش ساخته با هم بخونيد و غش غش بخنديد . خدارو شكر كه هست تا با هيجان راجع به علاقه هاي مشتركتون با هم صحبت كنيد . خداروشكر كه اون هست تا چك و چونه مسواك زدن رو با تو بزنه . خداروشكر كه هست تا برات قصه بخونه و كنارت دراز بكشه تا خوابت ببره . خداروشكر .....
امروز دوست بسیار عزیزی مرا دعوت کرد تا برای نجات باقیماندهي جنگلهای ارزشمندمان مطلب بنویسم. اصل ماجرایِ فاجعه پارک لویزان بسیار تلخ است ولی حمایتی که خواسته شد در واقع حمایت از زندگی است و حمایت از حق کودکانمان و نسل های آتی و حرمت نهادن به نعمت هایی که خداوندگار مهربان در اختیارمان گذارده. هدفم نوشتن از زندگی بود و جریان زیبای آن و برای زندگی زیبا نیاز داریم به حفظ و نگهداری و توسعه همه نعمت های خدادادی و چه زیباست سبزی درخت و آبی آسمان...
عکس اول اسفند ماه ۱۳۸۳در منطقه عباس آباد تهران
عکس دوم دره ای سرسبز در کوه های شمال تهران

و عکس سوم آذر ماه ۱۳۸۴ ...

به راستی تهران کجاست و چرا فقط بخش کوچکی از نوک برج میلاد دیده می شود... به راستی شهر را برای راحتی مردمان ایجاد کردیم و یا برای راحتی ماشین ها؟ یلدای من و همه دلبرکان این سرزمین پاک زندگی خواهند کرد و باید به بهترین و زیباترین شکل زندگی کنند. یلدای من و بقیه فرشته های سرزمینمون دوست دارن در پارک بازی کنند و لذت ببرن و انرژی بگیرن. یلدای من و همه بچه های معصوم نسل های آتی حق دارن از پاک ترین و زیبا ترین و مقدس ترین هدایای الهی بهره مند شوند. یلدای من پارک لویزان را دوست داره و عاشق سایه درختان چهل ساله اون پارکه و دوست داره روزی بچه ها و بچه های نسل های بعدی را با خودش به اون محیط زیبا ببره... و من وظیفه دارم که فریاد بزنم و ادامه حیات این پارک زیبا را طلب نمایم.
سلام. اصلا نوشتنم نمياد... فقط آپ ميكنم چون شما اصرار ميكنيد!! ميدونم كه داريد له له ميزنيد كه مطالب گهربار و درفشان منو بخونيد و از افاضات من لذت (به فتح لام) ببريد.
OK, I will do it. متاسفانه باز هم مجبورم يه جمله سياسي!! از خودم دروكنم. در همين راستا! من از همينجا (كجا؟) اعلام ميكنم: اي آمريكا پفيوز (ببخشيد! ولي خب خيلي نامرده ديگه) تا ما (من و بروبكس) تو رو (يعني آمريكا رو – اه! چقدر خنگيد شماها) مثل اون رفيق نامردت (خنگها ، منظورم اسرائيل غاصبه!) از روي نقشه جغرافيائي محو نكنيم ، شب خوابمون نميبره. تف تو روح تو و جد و آبادت بياد كه انقدر نامرد و بي غيرت هستيد. باز هم خدا پدر شركاي بزرگ تجاري و اقتصادي ما (اعصابم رو خرد نكنيد ، منظورم كوبا و ونزوئلا و سوريه اس) رو بيامرزه. از الجزاير ، بلاروس ، اندونزي ، ليبي و آفريقاي جنوبي هم تشكر ميكنم كه به قطعنامه ارجاع (يا گزارش يا هر كوفت ديگه) راي ممتنع دادند و من رو (به شخصه) ملذوذ كردند. اصلا ما از همون روز اولش ارجاعي بوديم. پزشك قانوني هم تائيد اين مساله ارتجاعي بودن ما رو كرده بود.
مي گويند كه 3 سال پيش در شب پنجشنبهای ميمون و مبارك به تاريخ 8 بهمن در ساعت 20/10 شبانگاهان به دنيا آمدهام.
7 روز نامي نداشتهام و مرا جوجو، كوچولو، قورباغه!!!، مارمولك!!! (بقيه موارد را نمي نويسم چون بدآموزي دارد) صدا ميزدند. كه در پايان 7 روز به قيد قرعه بين دو اسم پريسا و پرستو ، پريسا نامگذاري شدم.
البته بعد ها معلوم شد از اول هم قرار بوده اسمم پريسا باشد، حالا از روي چه حسابي اين بساط را درآوردند، خدا داند!
همیشه باید تعارف کنن... حتی اگه دلشون هم بخواد باز تعارف می کنن. من نمی دونم این دیگه چه رسمیه که آدم از ته دل دوست داشته باشه یه کاری بکنه٬ یه جایی بره٬ یه چیزی بخوره و خلاصه به سادگی و راحتی و فقط به خاطر یه سری ملاحظات دست و پا گیر روابط اجتماعی٬ از خواسته دلش بگذره... هی پای تلفن بهشون میگم خوب چرا نمیایین و هزار جور قسم و آیه که نهار جمعه را دور هم باشیم و شما هم با نوه فسقلیتون کیف کنین و باز همون جواب های همیشگی که نمیشه و کار داریم و خونه بهم ریخته است و برای شنبه که روز اول هفته و کاره باید آماده بشیم و خلاصه اینکه شما ها هم استراحت کنین مگه یه تعطیلی بیشتر دارین و ...
فرشته كوچولوی مامان! عزيز مامان! فقط ۱۹ روز تا اومدنت مونده و من و تو الان توی هفته ۳۶ هستيم. نمی دونی چقدر خوشحالم و چقدر به روزی كه به اميد خدا تو به دنيا ميای فكر می كنم. به لحظه ای كه چشمم و باز می كنم و تو رو كنار خودم می بينم. اون لحظه بدون شك قشنگ ترين لحظه زندگی منه...
... و دست آخر اینکه مرگ گاهی ریحان می چیند … اوستا و محمد حسن و یلدا و … آمدند تا منوچهر آتشی، مرتضی ممیز، مصطفی اسکویی و منوچهر نوذری بروند … و چه پرشکوه و غرورآفرین رفتند همین است دیگر … رسم زندگی غیر قابل تغییر آدم زمینی ها! در عجبم که چرا باز اینگونه دل می بندیم به چیزی که می دانیم یک روز باید او را رها کنیم و برویم … یاد همه ی متولدین و درگذشتگان آذر گرامی باد …

... يادش بخير پارسال توي همين بهمن ماه و تو يه شب قشنگ برفي رفتيم و قدم زديم و يهو هوس بستني كرديم... نفري يه بستني يخي توي اون شب زمستوني خيلي چسبيد... خيلي زياد... پارسال با خوردن بستني يخي توي قشنگ ترين شب برفي تهران كيف كرديم و خنديديم و امسال از خوردن يه كلوچه شيرين و خوشمزه از خود بيخود شديم...