تبليغاتX
همنهاد
گزيده وبلاگهاي مورد علاقه و البته بيشتر زيست محيطي

از خدا که پنهان نیست از شما چرا پنهونش کنم انگار بالاترین هم وبلاگ همنهاد و هم عضویت مرا در آنجا دیپورت کرده است! حتا بعد از بسته شدن حساب کاربری ام با نام همنهاد" دوباره با نام فرداد برای خود حساب کاربری باز کردم. ولی آن را هم بست. اشکالی نداره ... فقط نمی دونم چرا ایمیلهای مرا هم جواب نمی دهند ...

بی خیال!

این کاریکاتور بامزه از هادی جان حیدری را ملاحظه کنید و به دنیا بخندید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 13:22  توسط فرداد دولتشاهي  | 

ناصر خالديان از گرمايش جهاني مي گويد ...

     فكر كنم نام ناصر خالديان و وبلاگ پربيننده و متفاوتش (نقطه ته خط) براي همه اهالي وبلاگستان آشنا باشد؛ او صاحب يكي از هفت وبلاگ تأثيرگذار فارسي‌زبان در دنياي جهاني اينترنت است. بيشترين تعداد لينك به او داده شده و شمار بازديد‌كنندگان مطالب متنوع و پرمحتوايش، معمولاً از مرز 10 هزار نفر در روز مي‌گذرد.
    اينك او در پستي غرور‌آفرين براي ما، به ستايش از وبلاگ‌هاي زيست‌محيطي پرداخته و از آنان خواسته كه قدر و منزلت خود را بدانند، همان گونه كه او مي‌داند و به آن احترام مي‌نهد.
     آخرين دستنوشته‌ي اين استاد فرزانه و طناز ادب فارسي را با هم مي‌خوانيم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 19:9  توسط فرداد دولتشاهي  | 

واقعا نمیتونم بلاگ بنویسم و شاید الان نمیتونم بلاگ بنویسم !
چون واقعا به وقتم نیاز دارم .
نمیتونم یک نوشته بزارم و فقط بخوام که دیگرون برام نظر بنویسندو من فقط بخونم .
نمیتونم قسمت نظرات رو ببندم و فقط بخوام آدمها بیان بخونند و برن !
من دوست دارم آدمها حرف بزنند . هر چی دوست دارن بگن و سعی کنند حرفهای طرفشونو هم بشنوند .
من نمیتونم تصور کنم که آدمها با هم حرف نزنند و تبادل نظر هم نکنند .
نمیتونم فقط سریع رفع تکلیف کنم که هر کسی اومده به بلاگش سر بزنم و خونده و نخونده فقط بگم قشنگ بود و یا فقط بگم ممنون . نمیتونم نخونم و نمیتونم نظر ندم .
دوست دارم راجع به مطالب گفتگو بشه و نظر پشت نظر داده بشه .
اما الان میدونم وقتشو ندارم و میدونم که نیاز دارم این وقتها رو فقط برای مطالعه .
کاشکی میشد من زمان بیشتر داشتم برای انجام همه کارا که دوست داشتم انجام بدم .
و ...
همه نوشته ها و نظرات رو دارم و فقط همشونو غیر فعال کردم و اگه یک روزی اومدم و دوباره خواستم بنویسم حتما همشو فعال میکنم تا دوباره همه , نوشته ها و نظرات رو بخونند .
هیچ وقت هیچ کامنتی رو پاک نکردم و اگه دوباره هم بیام بازم پاک نمیکنم .
نمیدونم کی میتونم یک بلاگ به دلخواهم بزنم .
تو همین دو ماهی که بلاگ رو داشتم خیلی آموختم و تجربه هاش برام جالب بود .
در هر حال از همه کسانی که اومدندو خوندند و نوشتند و جوابهامو خوندند و دوباره نوشتن و دوباره جوابها رو خوندند و ...ممنونم .
آرزو میکنم تو دنیا فقط صلح و دوستی باشه و هیچ اشکی جز اشک شوق از چشم هیچ کسی ریخته نشه .
آنقدر آرزو دارم که اگه بخوام بگم ساعتها باید بگم و آنقدر میدونم که آرزو پشت آرزو دارم و میدونم که بعضی هاشون آرزوهای بزرگند ولی باور دارم که دست یافتنی اند.
میدونم که همیشه به بیکران فکر میکنم و برای همین هم آسمون برام با اون رنگ آبیش دوست داشتنییه .
باید بگم قسمت عکسها رو ولی به روز میکنم .
و شاید بازم اومدم و نوشتم .
بهترین رو برای همه آرزو میکنم .

فقط متن پایینی رو چند روزی میزارم باشه و کامنتدونیشم تا موقعی که هست بازه .

رفتنم شاید موقتی ! شاید همیشگی ! باشد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 9:47  توسط فرداد دولتشاهي  | 

راهی استکهلم بودیم که خبرم دادند از جلسه‌ی بزرگداشت هشتصدومین سال‌روز مولانا جلاالدین مولوی در سالن موسسه‌ی ABF استکهلم. بانی برپائی جشن انجمن "آلپ" بود که با نامش از پیش آشنائی نداشتم.
به محل برگزاری جشن که رسیدیم، مراسم آغاز شده بود. بلیتی هم در کار نبود. سالن پر بود از جمعیت، زن و مرد، پیر و جوان. مدت‌ها بود این همه ایرانی، در زیر یک سقف، ندیده بودم. در میانشان هم سن‌وسال‌های من کم نبودند و بودند جوانانی بچه به بغل.
وجود نام "محمد فضل هاشمی" استاد تاریخ اندیشه در دانشگاه "اومِه‌ئوUmeå سوئد، در فهرست سخنرانان، بیشترین جاذبه را برای من داشت، که چند باری از رادیو به سخنانش گوش کرده‌بودم. او به سوئدی حرف زد به دلیل شرکت تعدادی سوئدی که در صف اول نشسته بودند. سخنان او برای بعضی از حاضرین نامفهوم بود، از جمله دو خانم هم‌سن‌وسال خودم، نشسته پشت سر ما، که به‌محض آگاهی از ایراد سخنرانی به زبانِ‌ سوئدی، غرغرشان بلند شد که چرا به زبان سوئدی؟ اعتراض آنان نه به گوش سخن‌ران رسید و نه به‌گوش مجریان برنامه، ولی ما نیز از فیض سخنان فضل هاشمی نیمه محروم شدیم. پچ‌پج مدام آن دو بانو، حال ما را گرفت
خلاصه‌ی سخنان دکتر فضل هاشمی، از صوفیسم این بود:صوفی‌گری در تضاد و تقابل با زنده‌گی تجملی و اشرافی خلفای وقت ظهور کرد. باجهت‌گیری انتقادی علیه دانش نظری موجود، توسعه و تکامل یافت. صوفی در جستجوی خداست و با وجود پیروی از شریعت، معتقد به وجود امکان ایجاد رابطه‌ی مستقیم با خدا را دادر و این وصول به حق با یکی‌شدن و حلول در ذات حق ممکن است. نیل به ذات حق از راه اعتقاد و دانش امکان پذیر نیست. صوفی باید صافی شود و این عمل از طریق جهاد و تزکیه‌ی‌ نفس به نتیجه می‌رسد. براساس آئین صوفیان، اعتقاد و خداشناسی قانون بیرونی است و صوفیگری از عشق و استنباط نشآت می‌گیرد که به قانون درونی تعبیر می‌شود. صوفی‌گری از حقیقتِ حق، صحبت می‌کند و خداشناسی از تبعیت و پیروی. قوانین مذهبی همه‌گانی است در حالی که در صوفیسم از عشق صحبت می‌شود و فرد را به داشتن باور شخصی دعوت می‌نماید.
باری هدف صوفی، سلوک است در راه حق و برای رسیدن به این منظور:
ابتدا صوفی با توسل به توبه، اقدام به پاک کردن جان و دل خویش می‌کند. سپس با توسل به مجاهده و پرهیز از لذات و شهوات جهانی که به باور آنان، مانع وصول به حق است، به راه خویش ادامه می‌دهد. برای رسیدن به این هدف، صوفیِ سالک نیازمند راهبری است که مرشد نامیده می‌شود. سالک در برابر مرشد مطیع صرف است و از خود اراده‌ئی ندارد. مرشد با وا داشتن او به ریاضت، گوشه ‌نشینی، عبادت، سکوت ممتد و... او را به مدارج عالی رهنمون می‌شود. شرط رسیدن به درجات بالا، اخلاص و صدق سالک است به مرشد.

به نظر مولانا درک واقعیات بسته‌گی به زمان و چگونه‌گی وقوع واقعه دارد. فضل هاشمی به مثالی از مولانا اشاره کرد مبنی بر دیدار چهار انسانی که به عمر خویش فیلی ندیده بودند. آنان دزدانه به محل نگهداری فیل که تاریک بود، وارد ‌شدند و بجای استفاده از حس بینائی خود برای شناسائی فیل، از حس بساوائی (لامسه)‌ی خویش استفاده کردند.
اولی با لمس خرطوم فیل، آن را به مار شبیه کرد. دومی گوش آن‌را لمس کرد و گفت که فیل شبیه بادبزن است. سومی با پای پیل مواجه ‌شد و حیوان را به ستون تشبیه کرد و چهارمی که دستی بر پشت حیوان زده بود فریاد بر ‌آورد که حیوان به مانند تخت‌ است.
بدین طریق هریک از آنان، فیل را بر اساس آن بخش از تن حیوان که لمس کرده بودند، ارزیابی نمودند در نبود نور و اگر شمعی بود هر چهار نفر به نتیجه‌ی واحدی دست می‌یافتند.

پیل اندر خانه‌یی تاریک بود عرضه را آورده بودندش هُنُوداز برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسیدیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکی‌اش کف می‌بسودآن یکی را کف به خرطوم افتاد گفت: هم‌چون ناودان است این نهادآن یکی را دست برگوشش رسید آن بر او چون بادبیزن شد پدیدآن یکی را کف چو بر پایش بسود گفت:شکل پیل دیدم چون عمودآن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت: خود این پیل چون تختی بُدستهم‌چنین، هریک به جزوی که رسید فهم آن می‌کرد، هرجا می‌شنیداز نظرگه، گفتشان شد مختلف آن یکی دال‌أش لقب داد، این الف
در کف هر یک اگر شمعی بدی اختلاف از گفت‌ِشان بیرون شدی
براستی منظور مولای رومی از این شمع چیست و دنبال کدام نور است. و آن چه نوری است که ما آدمیان، برای غلبه بر پیش‌داوری‌های خود، بدان نیازمندیم؟
انسان در کنار کمبودهای تجربی خویش، نیازمند چیزی دیگری است. ما تجربیات مجردی و از راه دور کسب می‌کنیم ولی توانائی چیدن قطعات یافته‌هایمان را درجای مناسب خودشان نداریم، باید این کمبود با چیز دیگری تکمیل شود.
آنچه مورد نیاز ما است پذیرش و داشتن دیدگاهی مثبت است به "دیگران" که با ما بیگانه نیستند. آنان نیز انسان‌هائی هستند زنده، ساخته شده از گوشت و خون، با همان دل‌ نگرانی‌های روزانه‌ی ما، همان مشکلات و همان شادی‌ها. انسان‌هائی هستند که ما را احاطه کرده‌اند و می‌شود با آنان باب مذاکره و گفتگو را گشود و تبادل عقیده کرد

گروه موسیقی ، با تنبک و تار و نی، شروع به نواختن کرد و خانمی که صدائی رسا و خوش داشت، قطعاتی از اشعار مولانا را بس خارج ‌خواند که زیاد به دل ننشست. رهبر گروه نیز اذعان کرد که چون خواننده و نوازنده‌گان، هرکدام از نقطه‌ی دیگر، گرد هم آمده اند، فرصت لذا امکان تمرین کافی با هم را نداشته‌اند و از کسری‌ها عذر خواست.
دکلمه کننده‌گان اشعار مولانا نیز هم‌خوانی با سازی که همراه آنان نواخته می‌شد را نداشت، او برای خود می‌زد و این با ریتم خویش دکلمه می‌کرد.

سخنران بعدی دکتر اصغر فردی بود که بنام پروفسور فردی معرفی شد. مجری برنامه شعر زیبائی از او را با همان صدای کوتاهش، دکلمه کرد و اضافه نمود که معتقد است نام شاعر در میان نسل‌های بعدی شهرتی بهم خواهد زد. چون و چرائی‌اش را نگفت.
آقای فردی که به روایت خودش از طریق مسکو به سوئد آمده بود، مولوی را متعلق به ایرانیان می‌دانست و قلبن شاکی بود که چرا یونسکو، برگزاری همایش هشتصدمین سال‌روز مولانا را در ترکیه فراهم کرده است.
می‌گفت:
زمانی به جهتی با رئیس جمهور ترکیه، اربکان، ملاقاتی داشته است، در زمان جوانی‌اش و رئیس جمهور ترجمه‌ی ترکی اشعاری از مولانا را برای او خوانده است( اشعار را نیز به ترکی سلیسی خواند و اضافه کرد که خود آذری و زاده‌ی تبریز است) و سپس با افتخار اضافه کرده است که مولانا از ماست( نقل به مضمون). و ایشان در جواب اوربکان، پاسخی داده است مضمون بر این که" مولوی از آنِ آنانی است که شعر او را به زبانی که مولوی سروده‌است" می‌فهمند. کف حضار.
در شگفت‌ام که اگر عرب‌ها در مورد ابن سینا و رازی و ... که به عربی نوشته‌اند چنین ادعائی کنند، ما چه پاسخی در مقابل ادعای آنان خواهیم داشت؟
من در اساس بر این باورم که این بزرگان به جامعه‌ی جهانی بشریت تعلق دارند و بزرگداشت آنان از جانب هر قوم و قبیله‌ئی، بزرگ‌داشت علم و هنر و نهایت انسانیت است و زیانی متوجه مدعیان مالکیت این بزرگان نخواهد شد.
دکتر فردی اشاره‌ئی کرد به اولین دیدار مولانا و شمس تبریزی به شرح زیر:
مولانا که فقیهی عالی‌قدری بود، در مقابل یک کتابفروشی‌، کتاب فقهی در دست داشت و آن را بررسی می‌کرد. که مرد ژولیده‌ئی از او پرسید:
این چیست که می‌خوانی. مولانا در جوابش گفت:
این تو ندانی.
شمس با دست‌اش اشاره ئی به بساط کتابفروش کرد. کتاب‌ها نیست شد. مولانا پرسید:
این چیست؟ شمس جواب داد:
این را تو ندانی!
مولانا کارش را ول کرد و به دنبال شمس روان شد و مولانا گشت.
سخنگو معتقد بود که زنده‌یاد فروزان‌فر، کاری در مورد شرح و تفسیر مولوی نکرده است و نیکلسون انگلیسی نیز. بخصوص معترض بود که نیکلسون، عشق میان مولانا و شمس را، زمینی دانسته و آنان را همجنس‌گرا معرفی کرده‌است.
او معتقد بود که اروپائیان ما را نمی‌فهمند و صحنه‌ئی از خوابیدن سه بزرگ ادب فارسی بهار، شهریار و عشقی را تعریف کرد که شبی در اتاقی در کنار هم خوابیده بودند. شهریار هوس بودن در کنار بهار را می‌کند و لذا از روی بغل‌دستی‌اش، به کنار او می‌خزد و لحظه‌ئی دیگر عشق بودن در کنار عشقی، سبب می‌شود که او جا عوض کند و از روی این دوست خزیده و به پهلوی عشقی رود. ناطق معتقد بود که این نوع دوست‌داشتن‌ها، معنایش برای غربیان نا آشناست.
و اصولن آقای دکتر فردی، باورش بر این بود که " کار تحقیقی اصولی" تا کنون روی سروده‌های مولانا انجام نشده است.
ایشان صوفیان را به دوگروه مستان و افیونی که به کشیدن حشیش و سرمستی می‌پردازند که ظاهری‌اند و دیگر گروه که مست در عشق فنای الله هستند، تقسیم کرد.

یکی از برنامه‌های جالب جشن، اجرای موسیقی خانقاهی بود بنام مولویه توسط جوانی از خطه‌ی آذربایجان بنام نوید مثمر. نوید صدائی بسیار گرم و رسا داشت. قشنگ می‌‌نواخت و گرم به ترکی می‌خواند. افسوس که با خود نمونه‌ی کارهایش را برای فروش نیاورده بود.

جالب این بود که انجمن آلپ بر خلاف رسم موجود در سوئد، از میهمانان ورودیه‌ئی نگرفت، از آنان با چای و شیرینی پذیرائی کرد، به

هنگام ترک محل به آنان بسته‌ئی به عنوان شام داد، ولی سخنرانان و هنرمندان حتا یک شاخه‌ی گل دریافت نکردند.

محمد افراسیابی


+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385ساعت 12:8  توسط فرداد دولتشاهي  | 

 

یـــــــــــــادم آمــــــــــــد شوق روزگار کودکی ،مستی ِ بهار کودکی ...
پدرم همیشه می گفت پا قدمت برای ما خیلی خوب بود برکت توی زندگی ِ ما آوردی.  می گفت تو که بدنیا آمدی ما هم صاحبخانه شدیم و هم صاحب باغ.
فرزند چهارم خانواده بودم و بعد از من هم دوتای دیگر. اما مادرم می گفت ما زمین ِ باغ و خانه را از چند سال قبل داشتیم. سر این موضوع شروع می کردن به اثبات کردن حرف خود، آخرش پدرم با آرامش می گفت اما راوی که آمد هم خانه ساخته شد و هم باغ سرسبز شد. القصه...

راوی

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 9:28  توسط فرداد دولتشاهي  | 

      يکي از همان شبهاييست که بيداري را به خواب برگزيده ام.تقريبا عادت هميشه ام است و نميدانم چرا و چطور اينهمه شب زنده داري و صبح مثل يک جوجه قبراق و سرحال رفتن سرکار راتاب ميارم؟ساعت از 3 گذشته و پلکهام کم کم سنگين شده.وقتي ميروم بخوابم؛مثل يک گربه دست و پايم را آهسته روي تخت مگذارم؛اهسته و پاورچين؛تا ماني از خواب نپرد ...

پندار نیک

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 13:52  توسط فرداد دولتشاهي  | 

 

روزی از روزها گروهی از قورباغه‌های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه‌ی دو بدند.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
و مسابقه شروع شد....
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
یا:
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
 
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....  
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک  برج رسید! 
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ 
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
و مشخص شد که... برنده ی مسابقه کر بوده!!!
 
نتیجه‌ی اخلاقی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند ... چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

پس: همیشه....  مثبت فکر کنید!
و بالاتر از اون
 
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید!
 
و هیشه باور داشته باشید:
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم.

مهسا رضوانی 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 14:57  توسط فرداد دولتشاهي  | 

 

...وبه اين ترتيب شازده کوچولو روباه را اهلي کرد.لحظه جدايي که نزديک شد                           
 روباه گفت:نمي توانم جلوي اشکم را بگيرم.
شازده کوچولو گفت:تقصيرخودت است من که بدت را نمي خواستم خودت خواستي که اهليت کنم...     روباه گفت همينطوراست.شازده کوچولو گفت :آخه اشکت دارد سرازيرمي شود!        
روباه گفت: همينطوراست.شازده کوچولو گفت:پس اين ماجرافايده اي به حال تو نداشته... روباه جواب داد:چراواسه خاطررنگ گندم...روباه گفت:انسانها اين حقيقت را فراموش کرده اند،اما تو نبايدفراموشش کني، تو تا زنده اي نسبت به چيزي که اهلي کرده اي مسئولي ؛تو مسئول گلت هستي...
به ياد روباه افتاده ام:اگرآدم گذاشت اهليش کنندبفهمي نفهمي خودش را به اين خطرانداخته که کارش به گريه کردن بکشد...

آرایه

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 20:2  توسط فرداد دولتشاهي  | 

     ... خوب، من میتونم در جواب این ایمیل تو بگم: به تو چه؟ دلم میخواد. هیچ نیاز و ضرورتی هم نبینم که برات توضیح بدم یا توجیه کنم. واقعا زندگی خصوصی و افکار پنهانی من که نزدیک ترین دوستامم ممکنه ازش بی اطلاع باشن؛ به توی غریبه چه ارتباطی داره که بیای فضولی و کنجکاوی کنی؟ نه اینکه ناراحت شده باشم؛ یا بخوام صدای مخالف خودم رو خفه کنم؛ نه؛این حقیقتیه. اما اینطور نمیگم و به این دلیل که خیلی مودبانه این سوال رو پرسیدی؛ و  باز هم به این دلیل که خواننده وبلاگم هستی و من برای خواننده هام احترام زیادی قائلم؛ و باز به این دلیل که پسر هستی؛ و شاید بخوای در آینده ازدواج کنی؛ یا شاید هم اکنون همسری داری؛ و باز هم برای اینکه دوست ندارم با این نوشته هام تخم سوء ظن و بدبینی نسبت به زنها و دخترها رو تو دل مردها بکارم؛ و باز هم به این دلیل که خیلیها تو ذهنشون این سوال رو دارن و شاید بر مبنای دوستیمون روشون نشده بپرسن(شک ندارم تو هم دوستی آشنایی)؛ و برای اینکه یک بار برای همیشه خودم و تبرئه کرده باشم و از خودم در برابر افکار اشتباه؛ دفاع کرده باشم؛ براتون هر آنچه تو دلمه میگم تا خودتون قضاوت کنید...

آرایه

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 10:29  توسط فرداد دولتشاهي  | 

اگر روزي صبر و مقاومت ات پائين آمد ،

نا اميد نشو ،

زيرا آفتاب هر روز هنگام غروب پائين ميرود و بامداد روز بعد بالا ميايد .

آسمونی

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 9:33  توسط فرداد دولتشاهي  | 

    ... خدايا! چرا من دوباره اونو ديدم؟ نگاهم از روي تو به سمت دختر کوچولوت ميچرخه که چه آروم بغل مامانش خوابيده. صبح با صداي گوشخراش اشکان و گيتارش از خواب پا ميشم؛ هنوز به اندازه کافي نخوابيدم. ماني از روي پله ها يه دمپايي به سمت اشکان پرت ميکنه و چند تا ديگه هم دمپايي از اتاقهاي ديگه نثارش ميشه. من غلت ميزنم و دوباره ميخوابم. ماني ميره پايين. چند لحظه بعد ملافه از روي من کشيده ميشه و دختر کوچولوتو ميبينم که اومده بالا سرم و لبخند ميزنه و ميگه دالي! ازش ميپرسم: مامانت کو؟(جرات ندارم بگم بابات کو!)ميگه: خواب! و بعد مياد کنار من دراز ميکشه. ميخوابيم. (عکسي رو که از ما تو اين حالت گرفته بودي توي موبايلت ديدم!). از صداي رقص و آواز بچه ها بيدار ميشم. چشم باز ميکنم و چشاي روشن دخترت رو ميبينم. ياد اون شب و اون صبح ميفتم. دخترت برق چشاشو از تو به ارث برده. خداي من! کي فکرشو ميکردم يه روز ديگه اين صحنه بيدار شدن تکرار بشه و دختر تو توي آغوش من باشه؟ ميام پايين. بچه ها دوباره نوشيدن رو شروع کردن و گرم گرم هستند. دست و روي دخترتو ميشورم و ميريم سر ميز صبحانه که بدجوري قتل و عام شده. سياوش و مهري هم سر ميز هستند. گرم گرم! يهو سياوش ميزنه زير خنده و ميگه: ببينم! اين بچه چرا شبيه توئه؟! از صداي قهقهه اون همه دور ميز جمع ميشن ببينن چي شده؟! سياوش بريده بريده و در حالي که به شدت سرخ شده ميخنده و ميگه لا اقل کنارش نشين! تا لو نره! من تازه پي به شباهت رنگ چشاي اون و خودم و طرح لبش ميبرم! همه دست ميگيرن و سر اين موضوع کلي شوخي ميکنند! و ميپرسن چشاي مامان باباش مشکيه! چرا اين چشاش روشنه! و تو با حرص داري توضيح ميدي که چشاي مامانت همين رنگيه! ماني متوجه ناراحت شدن تو ميشه و ميکشدت کنار ميگه: به دل نگير؛ بچه ها فقط دارن شوخي ميکنند. و بعد به بچه ها تذکر ميده که تو تازه وارد جمع ما شدي و کمي نزاکت رو رعايت کنند! بعد هم بساط بزن برقص منتقل ميشه روي تراس. هر کسي هر مسخره بازي بلده رو ميکنه و همه در حال شوخي و خنده هستند.کل کل هاي ماني و مهران شروع ميشه(ما هميشه سر تيکه هايي که اين دوتا به هم ميندازن؛ دلدرد ميگيريم!) من اما ساکت؛ درست عکس هميشه؛ يه گوشه اي کز کردم و نشستم. دارم به اين ترانه(که همه دارن باهاش ميرقصن!) گوش ميدم:

م_ من اگه نو نو رو دو دوباره نه نه نه نه نه نبينمت
مي مي ميرم
م_ من اگه نو نو رو دو دوباره نه نه نه نه نه نبينمت
مي مي ميرم
وقتي حرفام و مي خوردم
داشتم از عشفت مي مردم
وقتي لبهام و مي دوختم
داشتم از عشقت ميسوختم
وقتي بودم سرد و ساکت
داشت دلم مي شد هلاکت
فکر ميکردم تو تويي جفتم
سوختم و بتو نگفتم
خواستم از چشمات نيفتم
خواستم از چشمات نيفتم

پندار نیک ... گفتار نیک ... آرایه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 10:47  توسط فرداد دولتشاهي  | 

 

     ... وفاداری احساسی است که خود به خود متولد می شود، نه منتی بر سر معشوق است و نه وظیفه ای برای عاشق، صرفن یک حس است، از آن معدود حسهای کامل و بالغ، از آن بلوغهای آرامش بخش، و فقط نیاز شدید به فهمیده شدن دارد، این شاید بزرگترین پاداش یک مـــوجود وفادار باشد...

آهو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 22:29  توسط فرداد دولتشاهي  | 

 

از نظر چگونه برگزار کردن زندگي آدمها کم و بيش به دو دسته خوشايند و ناخوشايند تقسيم ميشوند
آدم ناخوشايند   :  آدم ناراحتي است و ناراحتي اش را هميشه به اطرافياني که تاثير پذير باشند تزريق مي کند . محشور بودن با چنين آدمي به واقع عذابي اليم است و دوري از او موهبتي عظيم !  حتي اگر همه چيز  برايش ايده ال شود  باز هم علتي براي ناراحت بودن پيدا مي کند .  وجه غالب شخصيت او ناراحتي است  در اشکال مختلف : اضطراب ، هول ،دستپاچگي ، وسواس ، عصبيت ، بهانه جويي ، ترس   و انواع رذايل اخلاقي

آدم خوشايند : کسيکه روح زيباي هستي را درک کرده باشد زيبا خواهد زيست و ناملايمات و رنجها نخواهند توانست زيبايي روح و انديشه اش را تخريب کنند چرا که او خود را از زندگي و وقايعش والاتر خواهد يافت .  چه گوهرهاي عزيزي هستند  آنها که با وجود همه مشکلات و رنجها مي توانند زندگيشان را زيبا برگزار کنندو چه موهبت عظيمي است محشور بودن با آدمهايي که به سطوح والاي زيبا زيستن رسيده اند  . آنها در هر شرايطي و به هر حال و کاري که باشند زيستني آهنگين دارند . آهنگي اميد بخش و شکوهمند که تنها به گوش جان ميتوان شنيد . درک اين نوا سرمستي ژرفي به همراه مي آورد

گمشدگان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 11:36  توسط فرداد دولتشاهي  | 

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
 (( اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش ))

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
 -ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش

دماکس

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 17:31  توسط فرداد دولتشاهي  | 

چه شود به چهره زرد من نــظـري ز روي وفا کني؟
فرستنده: رعنا                                    که اگر کني همه درد من به يکي نظاره دوا کني

مردمان

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 9:47  توسط فرداد دولتشاهي  | 

 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

پندار نیک

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 14:49  توسط فرداد دولتشاهي  | 

 

آقایون ! خانوما ! غم و غصه تو این دنیا زیاده !
با یه استکان چایی از این رو به این رو میشید.
آخه نیدونید که من از بچه گی توی قهوه خونه کار میکردم و چای دارچینی میدادم . حالا که سیکل ودارم دیگه زشت بید که چای بدم دست این و اون واسه همین اومدم وبلاگ چایی زعفرونی باز کردم . نه که من سیکل ودارم ...

احسانه

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 23:5  توسط فرداد دولتشاهي  | 

آدولف هيتلر........................ديكتاتور لمان...............................نقاش پوستر

آلبرت انيشتن.......................فيزيكدان...............................منشي اداره ثبت

الويس پريسلي.....................خواننده..................................راننده كاميون

اميركبير............................صدراعظم ناصرالدين شاه..................آشپز

او هنري............................نويسنده........................................گاوچران

جرالدفورد .........................رئيس جمهور آمريكا........................مانكن لباس مردانه

جوزپه گاريبالدي..................انقلابي ايتاليايي..............................ملوان

جيمي كارتر.......................رئيس جمهور آمريكا.........................بادام كار

رونالد ريگان.....................رئيس جمهور آمريكا........................هنرپيشه سينما

شون كانري...................... هنرپيشه سينما..............................بنا و راننده كاميون

كلارك گيبل.......................هنرپيشه سينما...............................چوب بر

ويليام فالكنر........................نويسنده.......................................نقاش ساختمان

گاندي...............................رهبر فقيد هند................................وكيل دادگستري

جرج واشنگتن....................اولين رئيس جمهور آمريكا..................كشاورز

نادرشاه افشار.....................موسس سلسله افشاريه....................پوستين دوز

يعقوب ليث.........................سرسلسله صفاريان..........................رويگر

امير اسماعيل ساماني............سرسلسله امراي ساماني....................ساربان

آلپتكين..............................سرسلسله غزنويان...........................غلام زر خريد

فرخي سيستاني...................شاعر مشهور ايران.........................كارگر كشاورز

حضرت محمد(ص).............پيامبر بزرگ اسلام.......................شباني/ تجارت

حضرت عيسي (ع).............پيامبر بزرگ مسيحيت......................نجار

حضرت موسي (ع).............پيامبر بزرگوار يهود........................چوپان

پانديت نهرو......................نخست وزير هند..............................وكيل دادگستري

موسوليني.........................ديكتاتور ايتاليا................................روزنامه نويس

ساموئل مورس...................مخترع آمريكايي.............................نقاش

جك لندن...........................نويسنده آمريكايي............................كارگر كشتي

آلبر كامو..........................نويسنده فرانسوي............................معلم

ريچارد نيكسون.................رئيس جمهور آمريكا.........................وكيل دادگستري

آبراهام لينكلن....................رئيس جمهور آمريكا.........................هيزم شكن

گي دو موپاسان..................نويسنده آلماني..............................كارمند دريا داري

چارلز ديكنز.....................نويسنده انگليسي..............................منشي

آناتول فرانس....................نويسنده فرانسوي............................كتابفروش

مولير..............................نويسنده بزرگ فرانسوي..................هنرپيشه

هربرت جرج ولز ..............نويسنده بزرگ انگليسي....................شاگرد بزاز

ارنست همينگوي...............نويسنده بزرگ آمريكايي...................خبرنگار

ويليام شكسپير...................نويسنده بزرگ انگليسي...................هنرپيشه سيار

فيدل كاسترو.....................رئيس جمهور كوبا..........................دانشجوي حقوق

كاردينال ريشيلو................صدر اعظم معروف فرانسه.............. كشيش

ناپلئون بناپارت.................امپراطور فرانسه............................افسر توپخانه

كريم خان زند....................موسس سلسله زنديه........................تير انداز سپاه نادر شاه

ميرزا تقي خان امير كبير.....صدر اعظم ناصرالدين شاه................منشي

ژاندارك..........................شخصيت نيمه مذهبي و قهرمان فرانسوي.................چوپان

هانري فورد.....................كارخانه دار آمريكايي......................ساعت ساز

توماس اديسون..................مخترع بزرگ آمريكايي....................تلگرافچي

آلفرد نوبل....................... بنيانگذار جايزه نوبل...................... كارگر كارخانه

والت ديزني.....................مخترع سينماي انيمشن...................پادوي مغازه

ميكلانژ...........................نقاش مجسمه ساز ايتاليايي.................سنگ تراش

موج

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 18:29  توسط فرداد دولتشاهي  | 

دشمنی  یکپارچه
   بهتر  از  دوستی  سرسری  است .
                          
           
                         (  فردریک  نیچه  ) 

آمنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 18:25  توسط فرداد دولتشاهي  | 

 

... روزی رو که یاد گرفتم بی رحم باشم رو یادم هست

روزهای رو که یاد گرفتم محکم باشم رو یادم هست

و حالا

می تونم از عظمت حسی بگم که میدونم

مطمئنم

خیلی نیستن اونهایی که می شناسنش....

می تونم بگم خورشید،معنای نوریه که تو جرقه ها میبینی....

می تونم بگم عشق، عمیقتر ،عظیمتر، قدرتمند تر از اونه که مرزی براش تعیین کنی که نتونه ازش رد شه...

خزان

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 0:35  توسط فرداد دولتشاهي  |