و سرانجام ماندانا آیینه چیان اولین لبیک جدی را به درخواست محمد درویش داده (جدی از این نظر که پیشتر ناصر خالدیان و سیامک معطری و مژگان جمشیدی هم پاسخی به این بهانه دادند ... اما کمتر به خود فیلم پرداختند) و به توصیفی زیبا و متفاوت از فیلم یک حقیقت ناخوشایند می پردازد. این دستنوشته زیبا را تا انتها بخوانید و به دیگران هم توصیه کنید که بخوانند:
ديشب بين خواب و بيداري يکي از روياهاي دوران نوجواني به سراغم اومده بود. خودم رو توي لباس مهمانداري مي ديدم توي يه بوئينگ غول پيکر که اي کاش مال ايران ايري بود که دوست مي داشتم، ايران ايري که روزي يکي از بهترين و خوشنام ترين خطوط هوايي دنيا بود، و همه اهل فن گرافيک مي دونن که اگه آرم هواپيمايي ملي ايران بهترين آرم بين همه هواپيمايي هاي دنيا نباشه، يکي از سه تاي اوله. به نظر من اول ايران اير و بعد لوفت هانزا و شايد سوم ژاپن ايرلاين، ولي با تفاوت امتياز زياد با دوتاي اول. اين آرم لياقتش رو داره که روي بزرگترين و پيشرفته ترين هواپيماهاي دنيا نقش ببنده و افسوس که هماي سعادت از دوشش پرواز کرد و رفت و بر دوش امارات نشست... روي اقيانوس درحال پرواز بوديم، با يه دختر ديگه داشتيم ترولي غذا رو آماده مي کرديم که ناگهاي صداي مهيبي بلند شد و از پنجره هاي پشت سرم نور شديدي پاشيد توي هواپيما. يکي از موتورها منفجر شده بود. همه چيز به هم ريخت. تماس هاي مکرر خلبان با برج مراقبت نزديک ترين فرودگاه و تلاشش براي برگردوندن هواپيما به وضعيتي قابل کنترل بي نتيجه موند. غول آهني ديگه فرمانبردار نبود و سرکشي مي کرد، حتي يک خلبان ايراني هم ديگه نمي تونست از سقوطش جلوگيري کنه و لحظه به لحظه ارتفاعمون کمتر مي شد. به دستور خلبان شروع کرديم به تخليه مسافرها. جليقه هاي نجات رو از زير صندلي ها در مي آورديم و تن بچه ها و زنها مي کرديم و از مردها مي خواستيم که اجازه بدن اول اونها از هواپيما بيرون بپرن. گاهي مي شنيدم که بعضي ها فرياد مي کشن و کمک مي خوان، زير صندليشون جليقه نجات نبود! سرمهماندار جليقه هاي گروه پرواز رو آورده بود و به کساني مي داد که بدون جليقه مونده بودن. دختري که با من داشت غذا رو آماده مي کرد حالا کنار در باز هواپيما ايستاده بود و بعد از کنترل جليقه مسافرها کمک مي کرد که بيرون بپرن و گاهي هم دست روي موهاي بلند دخترک هايي مي کشيد که دست مادرهاشون رو چسبيده بودن و از ترس رنگ به صورت نداشتن. خلبان و کمک خلبان و مهندس پرواز همچنان در تلاش بودن براي کنترل هواپيما تا زماني که مسافرها بيرون برن. انگار کسي از داخل کابين سرمهماندار رو صدا کرد، چون با عجله باقيمانده جليقه ها رو داد دست من و دويد به سمت کابين. چند لحظه بعد تنها يک جليقه نجات دست من بود و دو نفر مسافر در مقابلم ايستاده بودن. هر دو مردهايي بودن در حدود پنجاه سال. علاوه بر ما گروه پرواز، يکي از اونها هم مي بايست در هواپيما مي موند و مي مرد و فقط يکيشون مي تونست نجات پيدا کنه. خداي من، چه تصميم گيري سختي و در چه لحظه اي. زماني که خودم به فرصتي نياز دارم تا قبل از سقوط اين آهن پاره در ذهنم با مادر پدر و خواهر و برادرم و همه دوستان و عزيزان و خونه و خاطرات و عشقم خداحافظي کنم. اه، ايکاش سرمهماندار نرفته بود. چرا من؟ برگشتم و به کابين نگاه کردم. از اومدن سرمهماندار خبري نبود. يکبار ديگه به چهره هاي مضطرب دو مسافر نگاه کردم. هر دو رو مي شناختم. يکيشون حاج آقا د. همسايه مون بود که چون زبان نمي دونست خواسته بود با پروازي بياد که من توش هستم تا در فرودگاه مقصد کمکش کنم، و اون يکي ال گور، سياستمدار آمريکايي. چه جوري بايد انتخاب مي کردم؟ زمان چقدر تنگ بود و چقدر من نيازمند به تنهايي در اين لحظه هاي آخر. هيچ کدوم وقت مردنشون نبود. هر دو زن و بچه هايي داشتن که منتظرشون بودن. به زن و بچه هاي حاج آقا فکر کردم و حالشون زماني که خبر سقوط هواپيما رو بشنون. اوه، طفلي ها. هرچند حال مادر و پدر من هم چندان بهتر نخواهد بود. اما حتما صحنه هاي مشابهي هم در خانه ال گور برپا خواهد بود. خدايا چيکار کنم؟ اين ديگه چه امتحاني بود که اين دم آخري پيش پام گذاشتي؟ باشه، اگه قراره امتحان بدم پس مي خوام که قبول بشم. بايد فکر کنم. مردن هردو تراژدي اي خواهد بود براي خانواده هاشون. اين ملاک انتخاب نمي تونه باشه. اما زنده موندنشون چي؟ زنده موندن کدوم مي تونه بهتر باشه؟ ال گور يا حاج آقا؟ حاج آقا براي اين دنيا چيکار داره مي کنه؟ صبح مي ره بازار و عصر برمي گرده. صبح تا شب به تجارت خودش مشغوله. تا جايي هم که مي دونم توي بازار تهران آدم خوشناميه. بعيد مي دونم آدم کلاهبرداري باشه. اهل محل هيچوقت از خودش و خانواده اش آزاري نديده ان. در حد همين سلام و عليکي هم که ما با هم داريم هرگز بي احترامي و حرکت ناخوشايندي ازش نديده ام. هرچند فکرها و زندگي هامون خیلی با هم تفاوت داره ولي نمي تونم حکم مرگش رو صادر کنم. اما ال گور؟ ال گور رو مي دونم که يه زماني کانديد رياست جمهوري آمريکا بود و به حق يا نابه حق شکست خورد، الان هم چند ساليه داره روي پديده گرم شدن زمين کار و تحقيق مي کنه. دور دنيا سفر مي کنه و با دانشمندان جلسه مي گذاره و نتيجه تحقيق هاشون رو مياره و سعي مي کنه به گوش اهل دنيا برسونه و بهشون بگه که کشورها چرا بايد به پيمان کیوتو بپيوندن، به خصوص آمريکا که بزرگترين توليد کننده گازهاي گلخانه اي و مسبب گرم شدن زمين و آب شدن قطب هاست. سال ۲۰۰۶ فيلمي تهيه کرد به نام An Inconvenient Truth و در اون همه چيز رو توضيح داد. اين که بشريت با يک فاجعه عظيم روبروست. گرم شدن زمين و عواقبش؛ تغيير جغرافيای جهان با آب شدن قطب ها، آب همه سرزمين هاي حاشيه اقيانوس ها رو خواهد گرفت. بيجينگ، فلوريدا، نيوزلند، سان فرانسيسکو، شانگهاي، کلکته، منهتن و حتي بناي يادبود برج هاي دوقلوي تجارت جهاني که يادآوري خطر تروريست براي جهان بود؛ ال گور داره سعي مي کنه به مردم دنيا بفهمونه که اگه قدرت روزافزون بشر براي تغيير محيط زيست همچنان در خدمت طرز تفکر قديمي و سنتي ما باشه چه بلايي به سرمون مياد، همچنان که آمده، سيل در شرق آسيا، خشکسالي در دارفور، سونامي، مرگ خرسهاي قطبي و از بين رفتن هزاران گونه جانوري، بيماري هايي که در اثر تغييرات آب و هوايي گريبان بشر رو گرفته و خواهد گرفت... اما ما متوجه نيستيم، چون ما مثل قورباغه اي هستيم که توي ظرف آب گذاشته باشنش و کم کم به آب ظرف حرارت مي دن، و چون آروم آروم داره گرم مي شه سيستم عصبيش خطري رو که تهديدش مي کنه رو درک نمي کنه، بنابراين اينقدر در اين ظرف مي مونه تا از گرما بميره؛ در صورتي که اگه يک دفعه بندازنش توي آبي که حرارتش مي تونه براش کشنده باشه، متوجه گرما مي شه و بلافاصله مي پره بيرون. چرا ال گور الان توي اين هواپيماست؟ چون معتقده بايد شهر به شهر بره و نفر به نفر و خانواده به خانواده رو از خطري که زمين و ساکنانش رو تهديد مي کنه مطلع کنه. چون معتقده ما بايد فارغ از اينکه کجا زندگي مي کنيم، همه با هم به فکر زميني باشيم که همه مون داريم روش زندگي مي کنيم. مهم نيست کدوم قاره و کشور و جزيره، شمشير اين خطر بالاي سر همه ماست و بايد کاري بکنيم. ال گور معتقده امروز راه حل در دستان ماست، تنها بايد بخواهيم. يادم اومد روزي که توي دفتر نشستيم و با بقيه بچه هاي محيط زيستي اين فيلم رو نگاه کرديم، فيلم يک حقيقت ناخوشايند. چه فيلم خوش ساخت و تاثيرگذاري بود. بعدش از شهريار که زحمت آوردن و زيرنويس فارسي گذاشتن روي فيلم رو کشيده بود خواهش کردم يه کپي بهم بده تا به دست بقيه کساني برسونم که فکر مي کردم آگاه شدنشون مي تونه تاثيري توي اين دنيا داشته باشه. فرياد حاج آقا منو به خودم آورد. هنوز توي اقيانوس نيفتاده بوديم. چشمهامو به چشمهاي حاج آقا دوختم و دستي که جليقه رو نگه داشته بود به طرف ال گور دراز کردم... حاج آقا جلوي پام روي زمين افتاده بود و با ناله زن و بچه هاش رو صدا مي کرد، من از بالاي سر نگاهش مي کردم، تا چند لحظه ديگه به آغوش مادر زمين برمي گرديم. اتفاقي که بالاخره روزي بايد مي افتاد، اما اين زمين، حاصل هنر و نماد خلاقيت و شعور خداست که بايد باقي بمونه تا دامن سبزش زادگاه، خانه و گورگاه نسل هاي بعدي باشه؛ زمین و همه فرزندانش که حتما هیچکدوم رو به دیگری ترجیح نمی ده، یوزپلنگ های ایرانی، درخت های آمازون، باکتری های دریاچه چاد، پنگوئن های قطبی... همه فرزندان زمین که خدا به عنوان جزئی لازم و ضروری در سیستم پیچیده و خارق العاده هستی آفریده ولی بشر بی فکر دست یافته به تکنولوژی و حریص توسعه، از بین برده و می بره. حالا مي فهميدم که چرا کسي مي بايست سرمهماندار رو صدا مي زد و آخرين جليقه نجات توي دستان من باقي مي موند تا بار سنگين نگاه دو انسان که مرگ و زندگيشون بستگي به انتخاب من داشت رو تحمل مي کردم. اين آخرين امتحان من براي اثبات عشقم به مادر بود. مادر، ای زیباترین، ای مهربان ترین، ای مقدس ترین، دوستت دارم و ستایشت می کنم. مادر، مارو ببخش به خاطر هر پنجه ای که به صورت نازنین تو کشیدیم، و خداحافظ.