يك خبرنگار، به دليل مشكلات فراقانوني روزنامهاي كه در آن كار ميكند، ناگهان خود را بيكس و تنها مييابد ... همان داستان غمبار و تكراري كه در طول اين چند سالهي اخير، مدام و پي در پي تجربه كرده است؛ با اين وجود، وقتي ميشنود كه ريهي شهر (خجير) را دارند مثله ميكنند و همان بيلهاي معروف و غولآساي آهني - كه ال گور در «يك حقيقت ناخوشايند» خطرش را به زيبايي و طنازي گوشزد كرده است – به دستور مديراني كه از دانش و فرهنگي متناسب با ابزارهاي تكنولوژيك روز برخوردار نيستند، مشغول خراشيدن تن رنجور اين پارك ملّي 10 هزار هكتاري هستند، خودرويي را كرايه كرده و در بحران سهميهبندي بنزين و افزايش سرسامآور كرايهي آژانسها، با هزينهي شخصي، خود را هر جور كه شده به پارك ميرساند تا مگر بتواند فرياد كمك اين زيستگاه مظلوم و كودكان آيندهي اين شهر بيدر و پيكر را كه چشم اميدشان به همين ريههاي اندك باقيمانده است، به گوش ما مردم غفلتزده برساند. در اين راه حتا دچار جراحت شده و به عنوان يك دختر، آن هم در جامعهاي چنين مردسالار و درنده، هر خطري را به جان ميخرد تا وجدانهاي بيدار را شرمنده سازد. همان گونه كه پيشتر در ماجراي كجور چنين كرد و يكه و تنها به قلب جنگل پانهاد تا دريابد كه عمق خيانت و تجاوز به جنگل چقدر است و همان ترتيب كه در ماجراي لاكان، گلستان، لار، نايبند، بورالان و ... انجام داد.
بدون ترديد، امثال مژگان جمشيدي براي هر سازمان مدافع محيط زيستي در هر كشوري ميتوانست سبب افتخار و مباهات باشد و من ايمان دارم كه اگر، مژگان جمشيدي حتا در مالزي زندگي ميكرد، تاكنون بارها از سوي ماهاتير محمّد و جانشينان وي مورد قدرداني و تشويق قرار گرفته بود. امّا متأسفانه در اينجا، اغلب مديران محيط زيستي نهتنها به او افتخار نكرده و حمايتش نميكنند، بلكه بدشان هم نميآيد كه در يكي از همين سفرهاي جسارتآميزش كاري دست خود دهد و ضربهاي ماندگارتر را تجربه كند!!
ديدهبان محيط زيست ايران را دريابيد ... او مدتي است كه ديگر حال و هواي آن روزها را ندارد و حتا شايد فكر ميكند كه دارد در خلاء فرياد ميكشد ... و شايد به همين دليل است كه تعداد پستهايش اينك به شماره افتاده است ...
اما من يقين دارم كه سرانجام روزي – كه دور نخواهد بود – مژگان جمشيدي عزيز به آنچه كه استحقاقش را دارد ميرسد و درخواهد يافت كه هنوز كساني هستند كه قدر اين مجاهدتهاي بيچشمداشت او را بدانند و فرزندان آيندهي اين آب و خاك مقدس در مدارس خويش، همچون قصهي دهقان فداكار، داستان واقعي زني آزاده را نيز خواهند خواند كه براي نجات طبيعت ايران، بيشتر از بسياري از مردان، مردانگي كرد و نشان داد كه هيچ تهديدي نميتواند عشق او را به طبيعت ايران عزيزش بكاهد.
آري من ايمان دارم كه زماني خواهد رسيد كه ايرانيان در تقويمهاي خويش، روزي را به نام خبرنگار سبز جشن گرفته و گرامي خواهند داشت ... و آن روز بايد كه يكي از روزهاي اسفندماه باشد ...
يك پرسش ساده از استاد ناصر كرمي عزيز:
خيلي دوست دارم تا نظر شما را در بارهي فيلم ال گور بدانم، چرا تاكنون سكوت كردهايد؟! شما كه آنگونه شتابان در بارهي 300 نظر داده و بر آن تاختيد، چرا اينك از يك فيلم زيستمحيطي اينگونه آسان گذشته و ناديدهاش گرفتهايد؟! حتا اگر مخالفش هم هستيد، بايد براي روشنگري هم كه شده ديدگاههاي خود را مطرح سازيد. اين كمترين انتظار از يك شهروند متخصص پاسخگو و سبزانديش است.