
به دعوت دختر سرخ دوست و سبزانديش وبلاگستان و فرزند ايران، من هم به اين - به قول ماندانا – موج مكزيكي پيوستم و ميخواهم از رويدادي بنويسم كه هيچگاه فراموش نخواهم كرد.
بهمن ماه سال 1384 بود، براي انجام يك كار اسنادي مجبور بودم به اتفاق عمه زهرا به بيارجمند بروم. همه چيز به خوبي پيش ميرفت و حدود ساعت 5 بعدازظهر، هنگام بازگشت در نزديكيهاي ميامي بوديم كه ناگهان پرايد سفيد رنگ عمه زهرا تلو تلويي خورد و خاموش شد! بله، گويا آمپر بنزين اتومبيل درست كار نميكرد و ما وقتي متوجه شديم كه كار از كار گذشته بود و حالا در يك غروب دلگير وسط هفته، آن هم در آن جادهي برهوتي بايد منتظر خودرويي عبوري ميايستاديم ... اما مگر خودرويي ميآمد! و تازه آن چندتايي هم كه آمدند، ترجيح ميدادند در آن سرما و تيرگي شب، خودشان را به نديدن بزنند و بروند ... ديگه كم كم نااميد شده و از شدت سوز سرما به داخل اتومبيل برگشتيم و داشتيم خود را براي گذراندن يك شب مصيبتوار آماده ميكرديم كه ناگهان، نور درخشان خودرويي كه به آرامي در پشت ما نگه داشته بود، به خودمان آورد!
رانندهي پاترول كه مرد ميانسالي بود، با ته لهجهي يزدي گفت: شلنگ داري؟! من كه هاج و واج مونده بودم، تا اومدم بگم تو از كجا فهميدي كه ما بنزين تموم كرديم، ديدم خودش به سرعت مشغول خالي كردن بنزين ماشينش شده است! خلاصه اينكه ماجرا به خير و خوشي تموم شد و هنگام خداحافظي، عمه زهرا رو كرد به من و گفت: فرداد! حداقل پول بنزين را به آقا بده. اما اون مرد جملهاي گفت كه جفتمون، خشكمون زد!
گفت: مگه شما از من پول گرفتيد كه من از شما پول بگيرم؟!!
گفتم: ببخشيد، شما ما رو ميشناسيد؟!
گفت: نه! ولي ماشينتونو ميشناسم! يادته چهار سال پيش نزديكيهاي طبس چه اتفاقي افتاد؟!
يادم افتاده بود ... يك تصادف شده بود و يك پژو 405 در 35 كيلومتري طبس چپ كرده بود ... راننده كه زخمي شده بود، فقط ميگفت: همسرم! همسرم! همسرش را كه بيهوش شده بود، به اتفاق حسين (پسرعمهام) از درون خودرو بيرون آورديم ... گويا يك لحظه راننده خوابش ميبرد و حادثه آفريده ميشود ... خلاصه هر دو نفر را به بيمارستان مركزي شهر رسانديم و جريان را به پليس راه اطلاع داديم تا خودرو وي را بكسل كنند.
اون مرد گفت: اگه تو و حسين، اون شب به داد من نميرسيديد، هيچوقت نميتونستم سحر عزيزم را ببينم! اما سحر، فروردين كه بياد، چهارسالش تموم ميشه!
هيچي نداشتم كه بگم ... هزاران پرايد سفيد رنگ تو جادهها در حال تردد هستند، او چه جوري فهميد كه ما هستيم؟! تازه! اصلاً عمه زهرا كه اون موقع پرايد نداشت!! او يك پيكان قرمز رنگ داشت!
اومدم به مرد بگم: ولي ما كه پرايد نداشتيم؟ ديدم دستي تكان داد و به سرعت از ما دور شد و رفت ...
عمه زهرا ميگفت: شايد پس از اون اتفاق، پدر سحر به خودش قول داده كه هر در راهماندهاي را كمك كنه!
و اصلاً نميدونسته كه ما آشنا هستيم!
امّا من هنوز گيج بودم و درست نميتونستم بفهمم كه موضوع چيه ... تا اينكه داستان اسكناس 200 توماني را خوندم و دوباره ياد «او» افتادم ...
راستش خدا خدا ميكردم كه بالاخره يه نفر از من هم دعوت كنه تا بتونم قصهمو بنويسم ... واسه همين يه دنيا از فرزند ايران عزيز ممنونم.
دوست دارم مژگان جمشيدي، استاد ناصر كرمي، استاد وحيد نوروزي، سيدعباس سيد محمدي، حاج رضا، آرايه، زيتون، مسيح علي نژاد، احسانه، اریک، كوروش ضيابري، ويولت، هوای خنک استغنا و مخملبانوي عزيز هم در اين بازي شريك شوند و از «او» بنويسند. اميدوارم كه دعوتم را بپذيرند و رويم را زمين ننهند.
تا اينجا بگم كه از قصه «ملوچ» بانو مينو صابري (آونگ خاطرههاي ما) بسيار لذت بردهام و از «او» يي كه ماندانا تصوير كرد، كلي انرژي گرفتم. هر چند اغلب روايتها جالب بود، از جمله داستان دوست آمريكايي عمو اروند و صعود در دور روزگاران. استاد معطري عزيز: شيفتهي اين جملهي داستان شما هستم: «از بس که کم میدانستیم، خیلی خطر میکردیم.»
آنها که تا امروز از "او" یاد کرده اند:
- ضامن آهو – عليرضا نظريان
- لای این شب بوها – سيامك معطري
- سپاه صلح در الوند! – محمد افراسيابي
- Maluch / دعای ملوچّ - مينو صابري
- یک بازی - اودراین نزدیکی است - سيامك معطري
- درویشها میروند در گناباد بمیرند - حسين نوروزي
- و سرداران جهان مجازی محمد درویش مهربانم - محمد آقازاده
- از حضرت او برای یک عزیز - قصه سه اسكناس پانصد توماني! - حميدرضا بيتقصير
- گر نگهدار من آنست كه من مي دانم - جواد رمضاني
- عمليات والفجر ۸ - فرزند ايران
- آيا «او» در همين نزديكي است؟!
- نگارک ها
- از او گفتن / اين بازي وبلاگي نيست ( ماجراي بالشت نجات بخش )
- پسرم بار دگر مي پرسد : تو چرا مي جنگي؟!
- مهم اين است كه روزهايمان را نفروشيم! - باباي فردا
- پشتم به اوست... - سارا باقری
- وظیفه اون اسکناس فقط یاد آوری او به یک آدم نبود!
- امروز بهار است و من نميتوانم آن را ببينم!
- خدا بايد قرمز باشد و صورتي! - چهار ستاره مانده به صبح
- او - کتاب - عشق! مخمل بانوی ایران
- گاهی باید به او اعتماد کرد و طناب را برید!
- خیال می کنید احمقم؟ اشکال نداره ... - گرگ خاکستری
- از آغاز كننده اين جريان سپاسگذاريم - ليلا رستگار-شهريار رحماني